زلف هـندو

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

کم پیش می آید که رغبت کنم و خواهان بیرون رفتن های تنهایی باشم،امروز هم مثل معدود روزهایی که بالاجبار بیرون رفتن برای حکم می کرد،بیرون رفتم؛و طبق معمول با اعصاب خوردی هزار برابر برگشتم؛تنه زدن های جوان های خیابانی به دخترهای خیابانی یک طرف،دنبال کردن و مخ زدن های خز و خیل طرف دیگر! خب! طبیعی است که آدم تا یک حدی می تواند هی روسری اش را بکشد جلو،هی حواسش به چادرش باشد،هی سرش را بیاندازد پایین که نبیند اما گوش هایش که کر نمی شود...امروز لا به لای جمعیتی که خیلی های شان بی هدف خیابان گردی می کردند،پسر قد بلند لاغر اندام سی ساله ای را دیدم که به دنبال دختری پالتو صورتی پوشیده ولگردی می کرد و او را عشقم خطاب می کرد،نه از این عشقم گفتن های پخته نه! از این هایی که از سر گدایی نثار کسی می کنند،پسر سی سال را پُر کرده بود؛ساعت پنج بعد از ظهر بود و من کم مانده بود وسط سنگ فرش های پیاده رو سقوط کنم...

فکر کرده بودم،به خیلی چیزها فکر کرده بودم،به چرایی این سناریو،به گدایی پسرک،به فضاحت این ماجرا،به سن پسر؛یعنی واقعاً یک پسر سی ساله آنقدر باید حقیر باشد که با لاشی گری تمام...؟! قاعدتاً او باید هم اکنون از سرکار برگشته باشد و آنقدر کار سرش ریخته باشد،آنقدر از قدرت عقل برخوردار باشد که وقت این مزخرف بازی ها آن هم توی خیابان آن هم به هر ننه قمری را نداشته باشد!

این ریشه در کجا دارد؟ جامعه؟ جامعه مگر متشکل از فرد فرد اعضا نیست؟،قبول!کار نیست،کارگری که هست،آدم خودش بخواهد پول در بیاورد،به زمین و زمان چنگ می اندازد تا ... ؛ اخلاق فرد؟ جامعه؟ عضو کوچک جامعه،خانواده! 

خیلی دلم می خواست گناه را گردن شرایط کنونی بیاندازم اما دیدم شرایط کنونی مملو از آدم هایی است که هر یک سهمی در این جامعه دارند. تقصیر خودمان است!

سال پنجاه و هفت شرایط مطلوب نبود،انقلاب کردیم؛آیا زمان آن نرسیده کمی به خودمان بیاییم و در درون مان یک انقلاب بزرگ و جنجالی به پا کنیم؟

دخترکی که پسرک به دنبالش راه افتاده بود؟؟؟ به قول خانم چند قدم جلویی من ؛ خودش هم دلش می خواهد برایش مزاحمت ایجاد کنند اگر نه چرا دنبال ما بقی راه نمی افتند؟ 

آزادی چه می شود؟؟؟ آزادی به چه قیمتی؟! دفع خطر احتمال عقلاً واجب است...

فهیمه جاوری

حساب کردم 65 کیلومتر رفته بودیم،65 کیلومتر و اندی هم برگشته بودیم و من تمام طول راه را غرق در فکر بودم،جاده برای من همیشه یک معنی داشت :"حرف!" به عبارتی 130 کیلومتر برای خودم حرف زده بودم؛شاید هم نه برای خودم...به در گفته بودم که دیوار بشنود؛و بعد یک روز مکالمه ی رایگانم را فعال کرده بودم و همه ی فکرهایم را تلفنی برای همسر توضیح داده بودم و مدام این جمله را تکرار می کردم :"این ها فقط افکارم هستند اصلاً به حساب غرغر کردن نگذار"

خب! این فقط یک معنی داشت...می خواستم به یک گوش شنوا حرف هایم را زده باشم گرچه همه ی 130 کیلومتر را علاوه بر خودم،خدا هم شنیده بود اما...اما شاید آنقدرها مَردش نبودم که مطمئن باشم به شنیدنش...ریشه در کمبود ایمان است یا کمال گرایی،نمی دانم!،حکمت صبور بودن های بی اندازه را نمی فهمم بنابراین صبور نیستم و از آن طرف جز صبر هیچ کاری از دستم بر نمی آید.

یک روزهایی طبیعتاً مغز آدم رد می دهد؛وقتی یک جا می خوانم که فلانی بعد از مرگش به خواب دیگری آمده و خشنود بوده از مصائبی که در دنیا برسرش آمده و حالا به به و چه چه که چقدر حسنه برایش ذخیره شده و ای کاش دنیا سراسر برایش به درد و بدبختی گذشته بود،و از سویی دیگر سرگذشت آدمهای موفق را می خوانم که بالاتفاق می گویند دنیا پر از نعمت است و خدا نعمات را برای انسان آفریده و تنها خود آدمی ست که نمی داند از این وفور نعمت استفاده کند اگر نه خدا که نمی خواهد بنده آزاری کند...

همه اش روی همدیگر جمع می شود...جمع می شود و می شود و تو می مانی در کار خدا ! که آیا واقعاً نمی شنود یا هنوز وقتش فرا نرسیده؟ یا تو آنقدرها مضطر نشده ای که به طور جدی خواهش و تمنایت را در کاسه ی گدایی ات بر در خانه اش روانه سازی؟

وقتی به زندگی ات می نگری که سرشار از معجزه ی خداست،یک لحظه سر به آسمان بلند می کنی و دلت می خواهد بگویی:"خدایا با من دیگر چرا؟ تو که همیشه هوایم را داشتی..."

فهیمه جاوری

جلوی نمازخانه ی مرکزی دانشگاه دیده بودمش،سرش پایین بود او داشت بر می گشت،من داشتم می رفتم که جلویش را گرفته بودم و گفته بودم :"خانم ن سلــــــــــــــــام علیکم " او قاه قاه خندیده بود،این برای اولین بار بود که بعد از هشت سال آشنایی اینطور واکنش نشان می داد؛لا به لای همان خنده هایش گفته بود :"تو منو به یکی از آرزوهام رسوندی...همیشه دلم می خواست یکی همینطوری بی هوا سلامم کنه" و من شاد بودم از رساندنش به این آرزو. می خندیدیم و دوربین خدا این لحظه ها را ثبت می کرد...

فهیمه جاوری

دیشب،وقت خداحافظی،درست توی همان دقایق لعنتی وداع وقتی هم زمان با حرکت اتوبوس او هم قدم زنان بدرقه ام می کرد با انگشت های دستم عدد چهار را بهش نشان داده بودم و بعد چشم هایم را با بغض بسته بودم...چهار روزی که یک روزش با شش ساعت خواب و هشت ساعت ترجمه و  دو ساعت مقاله خوانی و ما بقی اش هم باز خواب(!) سپری شد؛چهار روز باید منتظر می ماندم. انتظار...بعد به انتظار فکر کردم ، در حوالی مان داریم زنان منتظر مادر شدن را، نُه ماه انتظار اصلاً چیز کمی نیست...اولش فکر کردم چقدر سخت،نه ماه...چطور طاقت می آورند؟ بعدتر فکر کردم انتظار نتایج کنکور را کشیدن هم همین شکلی است،پشت درب اتاق عمل به انتظار نشستن،توی سالن ترانزیت فرودگاه منتظر ماندن و و و و... انتظار سخت است اما چیزی که شاید پذیرش آن را راحت تر می کند همین گذشتن است...همین که می دانی این نیز بگذرد...همین که گاهی یادت می رود چند روز است منتظری و گاه یادت می رود در پروسه ای از زمان چه انتظارها که نکشیده ای! درست مثل درد...مثل هر چیز دیگری،این زمان؛بزرگ ترین نعمت خالق عصر همه چیز را شاید درست نه،اما ماست مالی می کند...


فهیمه جاوری

آدم ها هر چقدر بزرگ تر شوند، سطح دغدغه های شان هم بزرگ تر و بیشتر می شود...و چگونگی این بزرگ شدن هم مهم است! گاهی روزها به این موضوع می اندیشم که اگر به جای رفتن به دانشگاه، رفتن به شهری دیگر آن هم در عنفوان جوانی؛مانده بودم و یک زندگی معمولی را می داشتم،افکارم به مانند امروز می بود؟ اگر عوض دور شدن ، نزدیک می ماندم چیزی بنام تجربه اندوخته بودم؟ معنی سختی و سرد و گرم دنیا را چشیده بودم؟

قطعاً اگر حالت انفعال و راحتی را از پیش می گرفتم اوضاع جور دیگری سپری می شد،من آدم امروز نبودم...آدم فرداها هم قطعاً نبودم...پنج سال پیش وقتی اول بار وارد دانشگاه شدم به چیزهایی فکر می کردم که امروز به هیچ کدام نمی اندیشم...

امروز فقط و فقط به یک چیز فکر می کنم: خواستن،توانستن است... به این "شدن" ایمان دارم...به دست پیدا کردن و فتح قله های پیروزی.پیروزی برای هر کسی یک معنایی دارد،موفقیت برای هر کسی جور متفاوتی معنا می شود.

امروز وقتی به میز و صندلی استاد نگاه می کنم با خودم می گویم :"چرا من نه؟" من هم خواهم توانست
وقتی به اتیکت های کوچک کانون وکلا نگاه می کنم با خود می گویم :" من هم می توانم"
وقتی به حک شدن نام اساتیدمان روی کتاب ها فکر می کنم می گویم :" یک روز نوبت من خواهد شد"
وقتی عکس رفقایم را در کانادا نگاه می کنم به خودم می گویم :" فرصت مطالعاتی برای من هم خواهد بود"

مهم این است که شاکر پروردگارت باشی از این بابت که تورا در این راه قرار داده،همین که تو در راهی افتاده ای که ممکن ها برایت محال نیست و مهم تر از همه وجود آدمی در زندگی ات که لحظه به لحظه همراهت باشد و تو را به این باور برساند :"که می توانی..."،مسئله ی حائز اهمیتی است در مسیرت همراه داشته باشی... اصلاً برای رسیدن به اهداف باید آدم های هم زمینه و هم هدف دورت را احاطه کرده باشند، همراهی و رقابت...دیدن آدم های موفق و جنبیدن،عوض حسادت کردن،غبطه خوردن و چاره اندیشی... همین! و بعد رو به سوی دغدغه های بزرگ تر اجتماع...

فهیمه جاوری

سه شنبه بود
حوالی ساعت چهار،شاید هم چهار و نیم! زنگ زد و گفت :"دوشنبه اگه دیر برسی به کلاست اشکالی داره؟" گفتم :"چطور؟" ،گفت:"حالا تو بگو"،گفتم:"اگه نمی تونی و کار داری خودم می رم!"،گفت :"نه! اشکالی داره؟" ، گفتم:"نه!"
و چه "نه" گفتن به موقعی...
بعد از چهار سال حالا گنبد و بارگاهش را به مهمانی دیدگانم درآورده...این که می گویند باید بطلبد حق است... چه کسی فکرش را می کرد در یک بعد از ظهر زمستانی آقای همسر جرقه ی رفتن به مشهد به سرش بزند و امام رضا(ع) میزبان مان باشد و دل من در بحبوحه ی بهمن ماه بهاری شود؟!

اینجا مشهد...صحن آزادی!

فهیمه جاوری

مثلا آخرین شبی باشد که درد فراق را تحمل می کنی...بعد با انگشتانت حساب می کنی و می بینی سی ساعت دیگر دوام بیاوری دردهایت به ناگاه ذوب می شود،بعدتر می بینی سی ساعت خیلی زیاد است خیلی خیلی...خیلی بعدتر به این هم فکر می کنم که چطور سی ساعت های زیادی آمدند و رفتند و من صبوری کردم اما حالا...حالا که رسیده ام به نقطه ی پایان دل بی قراری امانم را بریده است...

فهیمه جاوری
یک روزها و شب هایی هم هست که تا می بینم جوابم را نمی دهد،می پرم بالا، مو شانه می زنم،توی آینه خودم را مرتب می کنم،آبی به سر و صورتم می زنم و منتظر می مانم تا صدای زنگ در به گوش برسد...بگوید :"زییییییییییینگ" و من ببینم او با یک شاخه گل رز پشت در ایستاده...
فهیمه جاوری