زلف هـندو

قبل ترها که بابا این ضرب المثل عربی را به کار می برد گاهی مخالفش بودم؛بابا می گفت اگر طلا را گم کنی،عین همان را می توانی توی بازار زرگرها پیدا کنی،اما اگر محبت را از دست دادی،یک سال بعد فراموشش میکنی...امروز؛بعد از قریب به چهار سال،آدمی که روزی جز نزدیک ترین آدم های روزگارم بود دیدم،من او را دیدم،او هم من را و هر دو خیلی ساده از کنار هم گذشتیم گویی هرگز همدیگر را ندیده ایم،نه حالا نه هیچ وقت دیگر

فهیمه جاوری

دنیای فیزیکی با همه ی زشتی ها و ناملایماتش آنقدر حقیقی هست که آدمی را به دنبال فضای مجازی نکشد...

فهیمه جاوری

خواب دیدم جنگ شده،از همان جنگ ها که خیل عظیمی از آدم ها در بوجود آمدنش هیچ نقشی ندارند و فقط قربانی اند...توی تمام خواب های جنگی ام(!!!)من همیشه همان آدم بی دفاعم این بار گرچه مثل بار قبل به اسارت گرفته نشدم اما...اما ای کاش مثل همان دفعه ی قبل همان اول کار اسیر می شدم...توی خواب من خبری از شوق شهادت آدم های اطرافم نبود همه داشتیم تمام تلاس مان را می کردیم که نمیریم،دیده نشویم و ایست قلبی گریبان گیرمان نشود؛انگار توی همان هاگیر واگیر هم زنده ماندن و تلاش برای بقا از هرچیزی واجب تر بود؛صحنه آنقدر برایم حقیقی بود که بدن لرزه ام باعث ببداری ام شود؛آنقدر لرزیده بودم که خودم را پتو پیچ کنم،من ترسیده بودم؛بیشتر از همیشه،و تمام فکرم توی همان تب و لرز درگیر آدم هایی بود که حاضرند قید این جان شیرین را بزنند،لحظه ی سختی ست آزادانه جان دادن!

فهیمه جاوری
درصدش را نمی دانم؛اما وجودش را چرا؛از دوست صمیمی و غیرصمیمی و اجتماعی و احساسی و دور و نزدیک گرفته تا بقال سرکوچه ی شمسی خانم!!!هر کداممان توی زندگی برای یک بار هم که شده با یکی از این موارد بالا ارتباط داشته ایم چه آزادانه و چه تحمیلی درست مثل همکلاسی های دوران راهنمایی،از آن ارتباط هایی که حداقل یکبار به همدیگر سلام داده ایم و دفعه ی بعد یک لبخند هم تحویل...ارتباطی که گرچه پیوسته نیست اما قطع قطع هم که نیست،سال بعد نشد سال بعدترش توی مهمانی،مرکز خریدی،گذری هم که شده طرف را دیده ایم،نهایتش توی همین شبکه های مجازی آنلاین بودنش را رصد می کنیم...و خیال مان بی اراده جمع است...اما خدا نکند یکی از همین آدم ها که سالی یکبار فقط برای همدیگر تبریک روز عید را آن هم نه تلفنی که از طریق پیامک به همدیگر اعلام می کردید ناگاه ناپدید شود،طرف رفیق صمیمی چندساله ات هم باشد که چه بدتر...یک چرای گنده مدام توی کله ات هی این ور و آن ور می شود!
فهیمه جاوری

من از آن دست آدمهایی هستم که اگر از موضوعی ناراحت شدم،شب ها را دیر می خوابم اصلا تا آنجا که جا دارد نخوابم...آدم است دیگر،شب ها قبل از خواب وجدان خفته اش بیدار می شود و به آن موضوع لعنتی بیشتر فکر میکند...

ته ته تهش اما با یک دلگرمی تلخ می خوابم:وقتی حقیقت تلخی به نام مرگ وجود دارد،هرچه تلخی دیگر است را شیرین می کند

فهیمه جاوری

برخلاف نظر خیل عظیمی از آدم ها؛من اما میگویم ای کاش زندگی قابلیت برگشت به گذشته داشت،درست است که آینده آدمی را از وضع گاه وخیم حال خارج می کند اما،بازگشت به گذشته از ورود همان وضع گاه وخیم جلوگیری می کند؛بله!فوروارد زندگی برای فرار و بک زندگی برای قرار روح آدمی از وضعیت اسف بار آینده ی همان گذشته ای است که اکنون به آن می گویند حال!!!

فهیمه جاوری

اگر همین الان یک نفر بیاید و از من بخواهد در مورد علل و عوامل خود در گیری انسان ها صحبت کنم،کنفرانسی بین المللی در باب این مهم که همانا "قیاس" است ارائه خواهم داد؛عجب کشف عظیمی بوده این قیاس که حتا منطقیون هم در باب آن سخن ها رانده اند؛قیاس است که آدمی را به فنا و بقا سوق می دهد،خانه ی پر قیاس حتا تا دم مرگ هم با آدمیزاد می آید؛درست شبیه آن بیماری که در حالت احتزار از خود می پرسد چرا من؟این یعنی مقایسه بین خود و انسان های سالم!قیاس است که یا آه خانمان سوز به همراه دارد با غبطه ی از فرش به عرش بر؛گرچه نسبیت از این قاعده استثنا نیست اما مفهوم اعصاب خورد کن خطرناکی است؛نه؟قیاس نبود بشریت معنی آزادی را چه می دانست؟عشق،نفرت یا حتا همین تحریم و اعوان و انصارش...

فهیمه جاوری

"سکوت مطلق" این را جلوی در ورودی زده بودند،اما آنقدرها هم سکوت مطلق حاکم نبود،وارد شدم،به خانمی که مراقب بود اما هیچ به مراقب ها شباهت نداشت را رویت کردم،با همان خنده ی نصف و نیم بهش حالی کردم که فلانی را صدا بزند،راستی قبلش هم سلام و خسته نباشید را بهش گفته بودم،با چه هراسی بی آنکه جواب عرض ادبم را بدهد بهم گفت:"خانم اینجا کتابخونه ست حواس بقیه پرت میشه  مراعات کنید،بفرمایید پایین!" آمده بودم پایین...فلانی داشت حاضر می شد،خانم مراقب این بار با یک فلاسک گنده پله ها را پایین آمد...کاش بهش گفته بودم :"خانم الان ماه رمضونه بقیه روزه هستند میشه مراعات کنید؟"

دیدن فلاسک چای که هیچ،شاید دیدن هیچ خوراکی خوشمزه ی دیگری،دل آدمی را به تب و تاب نیاندازد،چه بسا هیچ شکایتی هم نکند،اما برخوردارهای حق به جانب این چنینی،چرا!

فهیمه جاوری

حالا سه سال تمام است که دارم جواب: چرا نمی نویسی؟ را میدهم،و توی تمام این سه سال دارم از خودم می پرسم:چرا بنویسم؟ آن وقت ها،یعنی همان دوران طلایی وبلاگ نویسی من و امثال من؛یک بلاگفا عمومیت داشت و دیگر هیچ،ته تهش فیس بوک بود...چند سال بعد،گوشی های موبایل با پل های ارتباطی جدیدتری روبرو شدند؛که برنده ی اصلی صحنه تلگرام بود،تلگرام هم از دور خارج شد...جایش ایتا آمد،سروش و بله ووو شاخه های مختلف،آنوقت ها ملت یک تلگرام داشتند و دیگر هیچ،حالا باید هر آدمی را توی یک اپلیکیشن پیدا کرد،شمسی خانم بله دارد و شبنم خانم سروش...توی این هیر و ویر چه کسی یاد وبلاگ می کند چه رسد به این که انتخاب کنی بین بیان و بلاگفا؟! اصلا از کجا معلوم همان بلای اردی بهشت نود و چهار باز سرمان در نیاید...

فهیمه جاوری

هر وقت هوای وبلاگ نویسی به سرم می زند؛اول از همه می روم سراغ بلاگفا،تا خیالم راحت شود هنوز پسوردش توی حافظه ام جا خوش کرده؛یک آهی می کشم از این بازار بی رونقش و بعد می دوم سمت بیان...حسابش را دارم،سه سال از آن روزهای پرشور وبلاگ نویسی ام میگذرد و من هنوز در حسرت همان شور و شوق نوشتن آن روزهایم.

فهیمه جاوری