زلف هـندو

تا همین چند شب پیش،دو بار مرگ را از نزدیک لمس کرده ام،یک بار چندسال پیش توی هواپیما با آن هوای برفی که توی بغل بابا فقط اشهد می خواندم و بار دیگر یک ماه قبل ،قبرستان وادی السلام نجف،آن گورهای زیر زمینی،بوی تعفن جسدی تازه دفن شده داشت مرا می کشت،آنقدر عمیق و دردناک که باید برای وصف کاملش یک رمان بنویسم...

بار سوم اما همین چند شب پیش بعد از نماز صبح بود،گاهی یک جوری حال آدم بد می شود که نمی داند درد به کجای بدنش زده،نمی داند این مار زهرآلود قرار است آخر با جان آدمی چه کند.آدمی زادی که حتی نمی تواند کنترل جان در تن خود را داشته باشد،چه رسد به کبر و غرور؛یاد مورچه ای افتادم که هرکدام مان با یک قدم ناچیز نه چندان محکم له اش می کنیم،خبر نداریم غول های بزرگ تری به نام مرگ می آیند و درست بی خبر پای شان را می گذارند روی گلوی آدم و می روند.

فهیمه جاوری

آدمی که پراید دارد،همان یک پراید را دارد و بس؛با همان پراید،تا سر کوچه می رود،پانصد کیلومتر این ور تر و آن ور تر هم می رود؛اما آدمی که در کنار این پراید یک ماشین دیگر،چه بهتر که بدتر،چه یک پراید دیگر دارد،گاهی بین انتخاب این و آن می ماند؛حکایت آدمی است که در بلاگفا و بلاگ وبلاگ دارد و نمی داند حالا که توی این یکی می نویسد با آن یکی چه کند!!!درست مثل مردهای دو زنه...

فهیمه جاوری

آدم ها در برابر دلگرفتگی،هر کدام واکنش های مختلفی دارند،من اما از آن دست آدم هایی هستم که هر وقت دلم می گیرد نه گریه می کنم،نه ادای آدم های ناراحت را در می آورم،کز می کنم یک گوشه و اگر خواهر کوچک تر دم دستم باشد بهش می گویم یک موسیقی شیش و هشت بگذار؛حالا چندسالی هست که متن آهنگ ها برایم بی معنا شده،شیش و هشت هایش که جای خود دارد.ته ته تهش،وقتی خوب ماجرا را این ور و آن ور می کنم،باز می روم همان یک گوشه و برای آدمی که هزار کیلومتر از من دور است می فرستم:"زهرا دلم گرفته" اصلاً منتظر جواب هم نمی نشینم،یک وقت هایی هم هست که می نشینم روبروی محمدصادق،بعد برایش از آن دلگرفتگی می گویم و بس،هیچ هم منتظر جواب نیستم؛می دانید؟آدم ها یک وقت هایی فقط دلشان می خواهد حرف های توی کله شان را بالا بیاورند و بس،بی آنکه دلشان دلداری و نصیحت و... بخواهد.

گاه اما پیش آمده که فقط دلم تنهایی می خواهد،حال آدمی که زخمی باشد و دلش می خواهد توی همان حال خودش بماند تا آنکه چهار نفر بیایند و دستش را بگیرند و مجبورش کنند تا بدود،یا مثلاً خوش باشد.

القصه!آدم ها خودشان و فقط خودشانند که می توانند حال خودشان را خوب کنند.

فهیمه جاوری

قبل ترها که بابا این ضرب المثل عربی را به کار می برد گاهی مخالفش بودم؛بابا می گفت اگر طلا را گم کنی،عین همان را می توانی توی بازار زرگرها پیدا کنی،اما اگر محبت را از دست دادی،یک سال بعد فراموشش میکنی...امروز؛بعد از قریب به چهار سال،آدمی که روزی جز نزدیک ترین آدم های روزگارم بود دیدم،من او را دیدم،او هم من را و هر دو خیلی ساده از کنار هم گذشتیم گویی هرگز همدیگر را ندیده ایم،نه حالا نه هیچ وقت دیگر

فهیمه جاوری

دنیای فیزیکی با همه ی زشتی ها و ناملایماتش آنقدر حقیقی هست که آدمی را به دنبال فضای مجازی نکشد...

فهیمه جاوری

خواب دیدم جنگ شده،از همان جنگ ها که خیل عظیمی از آدم ها در بوجود آمدنش هیچ نقشی ندارند و فقط قربانی اند...توی تمام خواب های جنگی ام(!!!)من همیشه همان آدم بی دفاعم این بار گرچه مثل بار قبل به اسارت گرفته نشدم اما...اما ای کاش مثل همان دفعه ی قبل همان اول کار اسیر می شدم...توی خواب من خبری از شوق شهادت آدم های اطرافم نبود همه داشتیم تمام تلاس مان را می کردیم که نمیریم،دیده نشویم و ایست قلبی گریبان گیرمان نشود؛انگار توی همان هاگیر واگیر هم زنده ماندن و تلاش برای بقا از هرچیزی واجب تر بود؛صحنه آنقدر برایم حقیقی بود که بدن لرزه ام باعث ببداری ام شود؛آنقدر لرزیده بودم که خودم را پتو پیچ کنم،من ترسیده بودم؛بیشتر از همیشه،و تمام فکرم توی همان تب و لرز درگیر آدم هایی بود که حاضرند قید این جان شیرین را بزنند،لحظه ی سختی ست آزادانه جان دادن!

فهیمه جاوری
درصدش را نمی دانم؛اما وجودش را چرا؛از دوست صمیمی و غیرصمیمی و اجتماعی و احساسی و دور و نزدیک گرفته تا بقال سرکوچه ی شمسی خانم!!!هر کداممان توی زندگی برای یک بار هم که شده با یکی از این موارد بالا ارتباط داشته ایم چه آزادانه و چه تحمیلی درست مثل همکلاسی های دوران راهنمایی،از آن ارتباط هایی که حداقل یکبار به همدیگر سلام داده ایم و دفعه ی بعد یک لبخند هم تحویل...ارتباطی که گرچه پیوسته نیست اما قطع قطع هم که نیست،سال بعد نشد سال بعدترش توی مهمانی،مرکز خریدی،گذری هم که شده طرف را دیده ایم،نهایتش توی همین شبکه های مجازی آنلاین بودنش را رصد می کنیم...و خیال مان بی اراده جمع است...اما خدا نکند یکی از همین آدم ها که سالی یکبار فقط برای همدیگر تبریک روز عید را آن هم نه تلفنی که از طریق پیامک به همدیگر اعلام می کردید ناگاه ناپدید شود،طرف رفیق صمیمی چندساله ات هم باشد که چه بدتر...یک چرای گنده مدام توی کله ات هی این ور و آن ور می شود!
فهیمه جاوری

من از آن دست آدمهایی هستم که اگر از موضوعی ناراحت شدم،شب ها را دیر می خوابم اصلا تا آنجا که جا دارد نخوابم...آدم است دیگر،شب ها قبل از خواب وجدان خفته اش بیدار می شود و به آن موضوع لعنتی بیشتر فکر میکند...

ته ته تهش اما با یک دلگرمی تلخ می خوابم:وقتی حقیقت تلخی به نام مرگ وجود دارد،هرچه تلخی دیگر است را شیرین می کند

فهیمه جاوری

برخلاف نظر خیل عظیمی از آدم ها؛من اما میگویم ای کاش زندگی قابلیت برگشت به گذشته داشت،درست است که آینده آدمی را از وضع گاه وخیم حال خارج می کند اما،بازگشت به گذشته از ورود همان وضع گاه وخیم جلوگیری می کند؛بله!فوروارد زندگی برای فرار و بک زندگی برای قرار روح آدمی از وضعیت اسف بار آینده ی همان گذشته ای است که اکنون به آن می گویند حال!!!

فهیمه جاوری

اگر همین الان یک نفر بیاید و از من بخواهد در مورد علل و عوامل خود در گیری انسان ها صحبت کنم،کنفرانسی بین المللی در باب این مهم که همانا "قیاس" است ارائه خواهم داد؛عجب کشف عظیمی بوده این قیاس که حتا منطقیون هم در باب آن سخن ها رانده اند؛قیاس است که آدمی را به فنا و بقا سوق می دهد،خانه ی پر قیاس حتا تا دم مرگ هم با آدمیزاد می آید؛درست شبیه آن بیماری که در حالت احتزار از خود می پرسد چرا من؟این یعنی مقایسه بین خود و انسان های سالم!قیاس است که یا آه خانمان سوز به همراه دارد با غبطه ی از فرش به عرش بر؛گرچه نسبیت از این قاعده استثنا نیست اما مفهوم اعصاب خورد کن خطرناکی است؛نه؟قیاس نبود بشریت معنی آزادی را چه می دانست؟عشق،نفرت یا حتا همین تحریم و اعوان و انصارش...

فهیمه جاوری