زلف هـندو

هر وقت حرف زدم او همیشه شنید و من گوش هایم برای حرف های او همیشه کر بود؛
اینجا را گذاشته ام برای حرف های شما و گوش دادن های خودم

فهیمه جاوری

اولین رهاورد صبحگاهی شاید همان صدای سوت قطاری‌ست که در سکوت شهر درست وقتی مردم هنوز پتوهای خود را بیشتر به خود می چسبانند و شادند از فرصت باقیمانده‌ی خواب شیرین شان؛به صدا می رسد...

فهیمه جاوری

انگار کن صد سال دیگر است،هیچ کدام از آنهایی که توی عمین لحظه،فردا یا حتی یک سال بعد پ بعدترش این داستان تلخ همیشه حقیقی را می خوانند و همین من تگارنده زیر خروارها خاک پوسیده ایم؛دلت که بگیرد کافیست؛این یعنی زندگی ارزشش را دارد ...ارزش یک بار برایش جنگیدن را، حتی اگر معجون حیاتی در کار نباشد.

فهیمه جاوری
آن وقت ها از همان ظهر علی الطلوع بلند می شدم و قبل از هرچیز،تراوشات ذهنی مبارکم را خالی می کردم توی وبلاگ،از هرچه این و آن می نوشتند الهام می گرفتم و آخرشب با مغزی خسته از اطلاعاتی که یکی از آن ها حالا به هیچ دردم نمی خورد می خوابیدم؛گذشت آن دوره،دوره ی خواندن کتاب های داستان این و آن سر کلاس های درس،توی اتوبوس یا ... حالا همان دوره ای رسیده که اگر کاری نداشته باشم سراغ اینترنت نخواهم رفت،توی تلگرام هیچ چیز مهمی نیست که اگر نخوانم از من چیزی کم شود و اگر بخوانم چیزی به آن اضافه،اینستاگرام همه اش روزمرگی های این و آن است و حالا دیگر آنقدرها هم در تب  و تاب تراوشات ذهنی ام نیستم؛گذشت دوره ی تا نیمه شب بیدار ماندن ها و کله ی ظهر خوابیدن ها؛آنقدر در استفاده از زمان لاک پشت وار رفته ام که حالا هرچقدر هم خرگوش وار بجهم جبران مافات نشود...در زندگی هر کداممان درست بعد از طلایی ترین دورانی که قدر ندانسته ایم آرزوها و خواسته هایی پدید می آید که بهترین زمان تحقق اش همان دوران طلایی ست
فهیمه جاوری
چه می شد اگر آدمی همیشه توی بیست سالگی اش می ماند،با همان شور و هیجان و انرژی،با همان دغدغه ها و آرزوهای بیست و پنج سالگی،با همان عقل و درایت هفتاد سالگی،با همان غنیمت شمردن لحظه لحظه ی زندگی در هشتاد سالگی...
فهیمه جاوری

آدمی که هدف نداشته باشد، آدمی که آرزویی برای برآورده شدن نداشته باشد به سان مرده ای ست در گورستان؛ آرزو که باشد گاه حتی خیال رویاپردازی های شبانه لبخند را بر لب آدم ها جاری می سازد حتی اگر تنها شوق رسیدن به آن آرزو در دل باشد...حتی فقط شوقش...

فهیمه جاوری

مرگبارترین روابطِ دنیا همان هایی ست که حرف ها هنوز بر زبان جاری نشده از توی چشم ها که هیچ،از توی دل ها فهمیده می شود.

فهیمه جاوری

اینکه سه سال پیش بلاگفا چه بر سرمان آورد یک طرف،اینکه به نشانه ی اعتراض رفتم سراغ بیان یک طرف،این که دلم هنوز که هنوز است با بلاگفاست یک طرف،اینکه خود را متعهد می دانم به مخاطبین بیان هم طرفی دیگر؛شده ام شبیه مردی دو زنه،شب که می شود نمی دانم راهم را سمت اولی کج کنم یا دومی...

فهیمه جاوری

این شاید یک قانون باشد،شاید نه! گاه حرف هایی در سینه داری که مخاطب اش فقط یک آدم می تواند باشد،آدمی که دلت می خواهد با بتمرگ و بشین یا بفرما،بنشانی روبرویت و شروع کنی حرف هایت را زدن،بعد بگذاری او حرف هایش را بزند تو آرام شوی و بعد صحنه را ترک کنی...این قانون باشد یا نه آدمی گاهی مجبور است علیه آن دست به شورش زند و به دلش بگوید این بار تو بتمرگ سر جایت...

فهیمه جاوری

آن وقت ها،یک شب هایی بود که حتی اگر حرفی برای گفتن هم نداشتم،می نشستم پای حرف دیگرانی که درست در همین تارنمای بغل دستم می نوشتند،از آرزوهای دور و درازشان،از عشق های در سینه نهان شان،از بند کفش چپ شان،این روزها گویی آن ها هم حوصله ی این بند بازی ها را ندارند...

فهیمه جاوری

هولناک است وقتی به چهار سال دیگر و سی سالگی می اندیشم و هولناک تر،به روزهایی که بر باد رفت؛حالا گاهی روزها همان حال و هوای دخترک وبلاگ نویس چندسال پیش به سرم می زند،حالا که جنگ دو ساله ی ارشد تمام شده،حالا که آنقدر خسته ام که باید یک سالی بگذرد تا باز دلم هوای درس و دانشگاه کند،نه! فقط هوای دانشگاه؛ آن قدر شبیه مار گزیده شده ام که درس را بی خیال نشوم؛این روز ها اما گاهی به سرم می زند بیایم و این جا را از این هوای مه آلود گرد اندودش نجات دهم،بعدتر اما از اعتیاد دوباره اش می ترسم،این جا برایم درست همان نقطه ی امنی ست که هر وقت دلم تنگ می شود به آن پناه می برم مشکلش اما یک چیز است،شده ام شبیه آدمی که بعد از ده سال نشسته روبروی رفیقش و حرفی برای گفتن ندارد...

شاید دوران وبلاگ نویسی واقعا به سر آمده...

فهیمه جاوری