زلف هـندو

هر وقت حرف زدم او همیشه شنید و من گوش هایم برای حرف های او همیشه کر بود؛
اینجا را گذاشته ام برای حرف های شما و گوش دادن های خودم

فهیمه جاوری

اینکه سه سال پیش بلاگفا چه بر سرمان آورد یک طرف،اینکه به نشانه ی اعتراض رفتم سراغ بیان یک طرف،این که دلم هنوز که هنوز است با بلاگفاست یک طرف،اینکه خود را متعهد می دانم به مخاطبین بیان هم طرفی دیگر؛شده ام شبیه مردی دو زنه،شب که می شود نمی دانم راهم را سمت اولی کج کنم یا دومی...

فهیمه جاوری

این شاید یک قانون باشد،شاید نه! گاه حرف هایی در سینه داری که مخاطب اش فقط یک آدم می تواند باشد،آدمی که دلت می خواهد با بتمرگ و بشین یا بفرما،بنشانی روبرویت و شروع کنی حرف هایت را زدن،بعد بگذاری او حرف هایش را بزند تو آرام شوی و بعد صحنه را ترک کنی...این قانون باشد یا نه آدمی گاهی مجبور است علیه آن دست به شورش زند و به دلش بگوید این بار تو بتمرگ سر جایت...

فهیمه جاوری

آن وقت ها،یک شب هایی بود که حتی اگر حرفی برای گفتن هم نداشتم،می نشستم پای حرف دیگرانی که درست در همین تارنمای بغل دستم می نوشتند،از آرزوهای دور و درازشان،از عشق های در سینه نهان شان،از بند کفش چپ شان،این روزها گویی آن ها هم حوصله ی این بند بازی ها را ندارند...

فهیمه جاوری

هولناک است وقتی به چهار سال دیگر و سی سالگی می اندیشم و هولناک تر،به روزهایی که بر باد رفت؛حالا گاهی روزها همان حال و هوای دخترک وبلاگ نویس چندسال پیش به سرم می زند،حالا که جنگ دو ساله ی ارشد تمام شده،حالا که آنقدر خسته ام که باید یک سالی بگذرد تا باز دلم هوای درس و دانشگاه کند،نه! فقط هوای دانشگاه؛ آن قدر شبیه مار گزیده شده ام که درس را بی خیال نشوم؛این روز ها اما گاهی به سرم می زند بیایم و این جا را از این هوای مه آلود گرد اندودش نجات دهم،بعدتر اما از اعتیاد دوباره اش می ترسم،این جا برایم درست همان نقطه ی امنی ست که هر وقت دلم تنگ می شود به آن پناه می برم مشکلش اما یک چیز است،شده ام شبیه آدمی که بعد از ده سال نشسته روبروی رفیقش و حرفی برای گفتن ندارد...

شاید دوران وبلاگ نویسی واقعا به سر آمده...

فهیمه جاوری

تا همین چند شب پیش،دو بار مرگ را از نزدیک لمس کرده ام،یک بار چندسال پیش توی هواپیما با آن هوای برفی که توی بغل بابا فقط اشهد می خواندم و بار دیگر یک ماه قبل ،قبرستان وادی السلام نجف،آن گورهای زیر زمینی،بوی تعفن جسدی تازه دفن شده داشت مرا می کشت،آنقدر عمیق و دردناک که باید برای وصف کاملش یک رمان بنویسم...

بار سوم اما همین چند شب پیش بعد از نماز صبح بود،گاهی یک جوری حال آدم بد می شود که نمی داند درد به کجای بدنش زده،نمی داند این مار زهرآلود قرار است آخر با جان آدمی چه کند.آدمی زادی که حتی نمی تواند کنترل جان در تن خود را داشته باشد،چه رسد به کبر و غرور؛یاد مورچه ای افتادم که هرکدام مان با یک قدم ناچیز نه چندان محکم له اش می کنیم،خبر نداریم غول های بزرگ تری به نام مرگ می آیند و درست بی خبر پای شان را می گذارند روی گلوی آدم و می روند.

فهیمه جاوری

آدمی که پراید دارد،همان یک پراید را دارد و بس؛با همان پراید،تا سر کوچه می رود،پانصد کیلومتر این ور تر و آن ور تر هم می رود؛اما آدمی که در کنار این پراید یک ماشین دیگر،چه بهتر که بدتر،چه یک پراید دیگر دارد،گاهی بین انتخاب این و آن می ماند؛حکایت آدمی است که در بلاگفا و بلاگ وبلاگ دارد و نمی داند حالا که توی این یکی می نویسد با آن یکی چه کند!!!درست مثل مردهای دو زنه...

فهیمه جاوری

آدم ها در برابر دلگرفتگی،هر کدام واکنش های مختلفی دارند،من اما از آن دست آدم هایی هستم که هر وقت دلم می گیرد نه گریه می کنم،نه ادای آدم های ناراحت را در می آورم،کز می کنم یک گوشه و اگر خواهر کوچک تر دم دستم باشد بهش می گویم یک موسیقی شیش و هشت بگذار؛حالا چندسالی هست که متن آهنگ ها برایم بی معنا شده،شیش و هشت هایش که جای خود دارد.ته ته تهش،وقتی خوب ماجرا را این ور و آن ور می کنم،باز می روم همان یک گوشه و برای آدمی که هزار کیلومتر از من دور است می فرستم:"زهرا دلم گرفته" اصلاً منتظر جواب هم نمی نشینم،یک وقت هایی هم هست که می نشینم روبروی محمدصادق،بعد برایش از آن دلگرفتگی می گویم و بس،هیچ هم منتظر جواب نیستم؛می دانید؟آدم ها یک وقت هایی فقط دلشان می خواهد حرف های توی کله شان را بالا بیاورند و بس،بی آنکه دلشان دلداری و نصیحت و... بخواهد.

گاه اما پیش آمده که فقط دلم تنهایی می خواهد،حال آدمی که زخمی باشد و دلش می خواهد توی همان حال خودش بماند تا آنکه چهار نفر بیایند و دستش را بگیرند و مجبورش کنند تا بدود،یا مثلاً خوش باشد.

القصه!آدم ها خودشان و فقط خودشانند که می توانند حال خودشان را خوب کنند.

فهیمه جاوری

قبل ترها که بابا این ضرب المثل عربی را به کار می برد گاهی مخالفش بودم؛بابا می گفت اگر طلا را گم کنی،عین همان را می توانی توی بازار زرگرها پیدا کنی،اما اگر محبت را از دست دادی،یک سال بعد فراموشش میکنی...امروز؛بعد از قریب به چهار سال،آدمی که روزی جز نزدیک ترین آدم های روزگارم بود دیدم،من او را دیدم،او هم من را و هر دو خیلی ساده از کنار هم گذشتیم گویی هرگز همدیگر را ندیده ایم،نه حالا نه هیچ وقت دیگر

فهیمه جاوری

دنیای فیزیکی با همه ی زشتی ها و ناملایماتش آنقدر حقیقی هست که آدمی را به دنبال فضای مجازی نکشد...

فهیمه جاوری

خواب دیدم جنگ شده،از همان جنگ ها که خیل عظیمی از آدم ها در بوجود آمدنش هیچ نقشی ندارند و فقط قربانی اند...توی تمام خواب های جنگی ام(!!!)من همیشه همان آدم بی دفاعم این بار گرچه مثل بار قبل به اسارت گرفته نشدم اما...اما ای کاش مثل همان دفعه ی قبل همان اول کار اسیر می شدم...توی خواب من خبری از شوق شهادت آدم های اطرافم نبود همه داشتیم تمام تلاس مان را می کردیم که نمیریم،دیده نشویم و ایست قلبی گریبان گیرمان نشود؛انگار توی همان هاگیر واگیر هم زنده ماندن و تلاش برای بقا از هرچیزی واجب تر بود؛صحنه آنقدر برایم حقیقی بود که بدن لرزه ام باعث ببداری ام شود؛آنقدر لرزیده بودم که خودم را پتو پیچ کنم،من ترسیده بودم؛بیشتر از همیشه،و تمام فکرم توی همان تب و لرز درگیر آدم هایی بود که حاضرند قید این جان شیرین را بزنند،لحظه ی سختی ست آزادانه جان دادن!

فهیمه جاوری