زلف هـندو

به نظرم تک مکانی که زن ها از وجود در آن ها خوشحال هستند آرایشگاه است،آرایشگاهی که می دانند می روند برای زیباتر شدن...توی آرایشگاه زن های غمگینی هستند با نقاب های خنده بر لب زده،و هر کدام قصه ی خاص خودشان را دارند؛گاه پیش می آید یکی یکی داستان ها را روایت می کنند و بقیه می نشینند به تفسیر و توضیح،همدردی و دلداری.

کم پیش می آید وقت صرف صف های طویل و نوبت های پر منت آرایشگاه ها کنم...آن روز هم مثل همان روزهایی که با سه چهارتا کیسه و بگ های مختلف از خرید بر میگشتم سر راهم وارد آرایشگاهش شده بودم خانم خوبی بود از آن ها که وقت خداحافظی می گوید التماس دعا،پنجاه را رد کرده و اخلاقش با آرایشگرهای بعضاً متکبر فرق می کند...نشسته بودم، او موهای زن نشسته روی صندلی را کوتاه می کرد و با خودش حرف میزد، توی آن یکی دوباری که گذرم خورده بود به آرایشگاهش اینطور ندیده بودمش؛ فین هایش را می کشید بالا و تعریف می کرد،نگران حال همسرش بود،بین آنکه غده ی خوش خیم است یا بد خیم مانده بودند، زنی دیگر گفت یعنی سرطان؟! و او بعد از دو سه دقیقه تحمل بلاخره اشک هایش را جاری کرد... آرایشگر اشک می ریخت و موها را کوتاه می کرد، موها پایین می ریختند اما غم زن لحظه لحظه بیشتر می شد،دلداری ها شروع شد و آرایشگاه زنانه تبدیل شد به غم خانه ای با زن هایی که به یاد غصه ی قصه ی زندگی شان اشک می ریختند و ریمل های شان پایین می ریخت...

فهیمه جاوری