زلف هـندو

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

تازه متولد شده،امروز کودک یک روزه است...باشد تا برای بزرگ کردنش به جنب و جوش افتم!

 کانال تلگرام 


فهیمه جاوری


هرشب که نه،اما حداقل یک شب در میان به مرگ فکر می کنم؛به این حقیقت ناشناخته،هربار آن را به چیزی و جور دیگری تشبیه می کنم اما باز هم سر از آن در نمی آورم...

راستش از لحظه ی جان دادن نمی ترسم،اما از خانه ی قبر چرا؛از آن که نمی دانم دقیقا قرار است چه اتفاقی بیافتد؛از اینکه نمی دانم آن طرف زندگی چطوری است،بله بله؛بهشت برزخی و جهنم برزخی را از حفظم،حالا اگر جهنمی شدم که تکلیفم با خودم معلوم است(صبح تا شب توی آتش می سوزم و...)ولی مثلا آن ها که توی بهشتش هستند یا آن ها که نه بهشتی اند و نه جهنمی،از صبح تا شب چه می کنند؟حالا هر چه بگویند آن ور مثل این ور نیست؛خوب!راستش من این آخری ها،جهان بعد از مرگ را به کشوری دیگر تشبیه کردم اما نشد،چون با دو دو تا چهارتای خودم فهمیدم توی فرودگاهی که اسمش مرگ هست،همه ی ما سوار یک هواپیما با مقصد مشخص نمی شویم...اگر این شکلی بود بی خیال ماجرا می شدم،پیش خودم می گفتم امروز من می روم،دوسال دیگر فلانی می آید،چهارسال دیگر بهمانی و باز جمع مان جمع بود...

از این ها گذشته نمی دانم آن ور قرار است چه کنیم!آدم ها آن ور چه می کنند؟!کتاب می خوانند؟مسافرت می روند؟به جهان بعد از برزخ فکر می کنند؟!

 بعد هم وسط همین افکار نیمه تمام شبانه،به خواب می روم...

فهیمه جاوری


چهار سال پیش توی وبلاگ نوشتم:


 بدنمان مور مور میشود،دلمان میگیرد از شنیدن خبر سر بریدن سربازان بی گناه مرزبان...حسین "ع" و اهل بیتش که جای خود دارند...این روزها آدم ها را بخاطر عقایدشان،اشکهایشان و...زیر سوال نبریم!محرم،پر معرفت باد!


امسال هم بعد از چهار سال،تن بی سر،سرافراز می آورند،مدافع حریم و حرم...محرم،پرمعرفت باد! 

حججی های دیگر در راهند و در حال تکثیر...

فهیمه جاوری


آن روزها که مثل این روزها نبود،آدم ها باید می رفتند پای سیستم،بعد وبلاگ مورد نظرشان را پیدا می کردند و شروع به خواندن؛خیلی شیک و مجلسی اش وبلاگ گردی بود و بعدها که گوشی ها هوشمند شد وبلاگ خوانی موبایلی هم اضافه شد...ته ته تهش فیس بوک بود و بعدتر ها وایبر و...

حتی یادم هست سال 93 تلگرام را روی گوشی ام نصب کرده بودم ولی از شدت بی مخاطبی ترجیح بر آن شد که بی خیالش شود و حافظه ی گوشی را الکی پر نکنم...این روزها اما...تلگرام و اینستاگرام شده است جزء لایزال...وبلاگ ها کانال شده و اینستاگرام شوی زیبانگری و...

ولی کاش ما همان آدم های سابق می ماندیم،همان کتاب به دست ها،همان وبلاگ گردها،همان ته ته تهش اس ام اس بزن ها...

همان لینک درج کن ها جای فوروارد کردن ها...کاش!!!

فهیمه جاوری

نشسته بودم یک گوشه و از خدا می خواستم امشب،دوربینش بیاید و از لبخند یک هویی من فیلم بگیرد...چند دقیقه بعد فاطمه برایم پیام داده بود که :"چرا دیگه وبلاگ نمی نویسی!"...دلم خواسته بود بنویسد،اما قبلش...درست مثل آدمی که اگر فامیل همه ی اساتید دانشگاهش را فراموش کند،اما فامیلی معلم سال اول دبستانش یادبردنی نیست،اول بسم الله رفته بودم بلاگفا؛یک سرکی زده بودم و با یک دل پر...برگشتم اینجا،همه ی آنهایی که می خواندم،همه ی آنهایی که مرا می خواندند،سال 1394 به پایان رسیده بودند،درد داشت...دور شدم و یکی پرتم کرد اینجا ! 

کاش می شد دوباره بنویسیم کاش می شد برای نوشتم دوباره یک چرایی داشته باشم،گاهی پیش خودم می گویم اینجا نوشتن را چه سود؟قرار است صدای مان به کجا برسد مگر؟...بعد بی خیال از این هجوم اشتیاق،ترک می کنم و می روم!!!

فهیمه جاوری