زلف هـندو

۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

به نظرم تک مکانی که زن ها از وجود در آن ها خوشحال هستند آرایشگاه است،آرایشگاهی که می دانند می روند برای زیباتر شدن...توی آرایشگاه زن های غمگینی هستند با نقاب های خنده بر لب زده،و هر کدام قصه ی خاص خودشان را دارند؛گاه پیش می آید یکی یکی داستان ها را روایت می کنند و بقیه می نشینند به تفسیر و توضیح،همدردی و دلداری.

کم پیش می آید وقت صرف صف های طویل و نوبت های پر منت آرایشگاه ها کنم...آن روز هم مثل همان روزهایی که با سه چهارتا کیسه و بگ های مختلف از خرید بر میگشتم سر راهم وارد آرایشگاهش شده بودم خانم خوبی بود از آن ها که وقت خداحافظی می گوید التماس دعا،پنجاه را رد کرده و اخلاقش با آرایشگرهای بعضاً متکبر فرق می کند...نشسته بودم، او موهای زن نشسته روی صندلی را کوتاه می کرد و با خودش حرف میزد، توی آن یکی دوباری که گذرم خورده بود به آرایشگاهش اینطور ندیده بودمش؛ فین هایش را می کشید بالا و تعریف می کرد،نگران حال همسرش بود،بین آنکه غده ی خوش خیم است یا بد خیم مانده بودند، زنی دیگر گفت یعنی سرطان؟! و او بعد از دو سه دقیقه تحمل بلاخره اشک هایش را جاری کرد... آرایشگر اشک می ریخت و موها را کوتاه می کرد، موها پایین می ریختند اما غم زن لحظه لحظه بیشتر می شد،دلداری ها شروع شد و آرایشگاه زنانه تبدیل شد به غم خانه ای با زن هایی که به یاد غصه ی قصه ی زندگی شان اشک می ریختند و ریمل های شان پایین می ریخت...

فهیمه جاوری

با این که می دانم از آغاز تا پایان فیلم قرار است چه بشود اما باز هم بخاطر آن که یک برداشت آزاد است،تا انتها می بینم؛ با اینکه فیلم برای یازده سال پیش است و هزارتا انتقاد هم به آن شده...فضای یک نواخت و کلام یکسان،گویی یک نفر یک ساعت و چهل و پنج دقیقه را با سرعت 50 کیلومتر بر ساعت رانده باشد! آخرین سکانس کتاب یوسفکی را توی دست های نقش اول نمایش می دهد و فیلم تمام می شود...شب های روشن.

یک ساعت بعد ، گزارش کارهای انجام داده ی آن روز را به آقای همسر اطلاع می دهم، از فیلم می گویم و کتاب شب های روشنی که حالا دو جلدش را توی کتابخانه دارم، با دو مترجم متفاوت که از قضا یکی از آنها هدیه ی همسر است...روایت گری ام تمام می شود و می روم سراغ داستان زندگی زنی که به تازگی ها در اینستا پیدایش کردم،تمام که می شود می گوید : "اسم فیلمشُ یادم رفته،چی بود؟" برایش توضیح می دهم که نه این یک فیلم  نیست یک زندگی حقیقی است و او باز می گوید :"اما من دقیقاً فیلم همین قصه را دیده ام" ...

راستی زندگی ما قرار است شبیه کدام قصه باشد؟ یا آن قدر زندگی الگو مدارانه ای خواهیم داشت که از زندگی مان کتاب و قصه و فیلم تهیه کنند؟ برای من این دومی انگیزه دار تر است... 

فهیمه جاوری

بادیگارد را در یک اکران خصوصی آن هم در یک سینمای معمولی دیدم؛درست است که به دیده ی خیلی ها اثر به شدت ضعیفی بود اما از دیدنش احساس پشیمانی نکردم حتا اگر برای دومین بار هم فرصت کنم فیلم را خواهم دید ، در این زمینه هم تحلیل های خودم را دارم که بگذریم...با تمامی این اوصاف،اگرچه فیلم حاتمی کیا نتوانست در لا به لای فیلم های جشنواره حائز مرتبه ای باشد اما فروش به نسبت بالایی را نصیب خود کرد...حالا باید دید کدامیک ارجحیت دارد،کسب سیمرغ یا کسب روزی بالا؟! ؛ هفت هشت سال پیش وقتی توی المپیادهای انستینو ایزایران رتبه ی اول را از آن خود کردم و لوح تقدیری و سکه ی تمام بهاری را به رسم یادبود(!) هدیه گرفتم،بزرگی گفت سکه اش در مقابل لوح ارزشی ندارد گرچه ارزشمندی مادی سکه بیشتر است... بگذریم که بعد از هفت هشت سال نه سکه به دردم خورد نه لوح تقدیر،هر دوتای شان یک جایی گوشه ی خانه دارند خاک می خورند...

فهیمه جاوری
امروز یکی از خاص ترین روزهای خداست،نوزدهم فروردین،شرف شمس،روزی که دعاها به استجابت می رسد و اعمال خاص خودش را هم دارد...که خوشبختانه مصادف شده است با روز تولد این جانب! یک نوزدهم فروردینی هستم که امسال قصد دارد تفاوت خاصی را در شروع بیست و چهارسالگی ایجاد کند. نوزدهم فروردین 94 را در جلسات خواستگاری گذراندم و نوزدهم امسال را به محض ورودم به تهران و استقبال همسر محترم،یک راست عازم مقبره الشهدای شهرک شهید پرور محلاتی می شوم! سحرگاه خوبی خواهد بود،یک دست  باده و یک دست زلف یار... می روم تا یادم باشد این شنگول بازی های امروزم را مدیون دلاوری های آدم هایی هستم که در دیروزها جنگیدند و شهید شدند و خیلی های شان گمنام ماندند.
فهیمه جاوری

نشسته ام پای لب تاپ و دنبال آدرس وبلاگ هایی می گردم که قبل ترها،قبل از سونامی بلاگفا می خواندم...بعضی های شان را به زور حافظه،بعضی ها را با هیستوری مرورگر،بعضی های شان را با نظرات وبلاگ قبلی پیدا می کنم،و بعضی ها را هم پیدا نمی کنم، از آن هایی که پیدا کرده ام خیلی های شان دیگر نمی نویسند،خیلی های شان دیگر وبلاگی ندارند و خیلی دیگر وبلاگ شان را داده اند دست یکی دیگر،تمامی وبلاگ ها را با پسوند بلاگ هم امتحان می کنم، و با هر کدام شان دلم می گیرد، دلم میگیرد بابت بلاگرهایی که روزی باهمدیگر دوست بوده ایم و درددل می کردیم،بلاگ هایی که دوست داشتنی بودند و هر روز می خواندم شان و امروز با باز شدن صفحه ی خالی هرکدام حس اسیری را پیدا می کنم که به درجه ی آزادگی رسیده و یکی یکی خبر شهادت رفقایش را می شنود...آن هایی که هستند اما گویی نیستند... کاش دوباره پیدای شان شود!

فهیمه جاوری

تا به حال ندیده بودمش حتا عکسش را همیشه فکر می کردم یک شکل دیگری دارد، ریخت و قیافه اش جور دیگری است درست شبیه این چند سالی که وبلاگش را می خواندم،برای خودم تصورش کرده بودم؛یک صورت معصوم، با مانتو شلواری که تقریباً فرم است و کمی گشاد، اندامش نه چاق نه لاغر ، حتا پیش خودم می گفتم او بیشتر مانتوی سورمه ای می پوشد؛ تا اینکه بلاخره دیدمش و گند خورد در تصورات چندین ساله ام...

یا از آدم ها تصور نسازید یا اگر ساختید هیچ گاه خواستار رو به رو شدن با واقعیت نباشید اگر هم روزی روزگاری احتمال دیدنش را دادید از خداوند منان بخواهید او را با تصورات تان هماهنگ کند یا تصورات تان را با واقعیات... و من الله توفیق

فهیمه جاوری
حالا شب هست،یعنی باز دوباره شب هست،خیلی هم شب ... بی خوابی به سرم زده است، آقای همسر هم نیست که بنشینیم تا خود صبح به حرف زدن آن قدر حرف بزنیم که صدای اذان صبح ما را به خودمان بیاورد... توی حیاط صداهای عجیب غریبی می آید گویی دو سه نفر همدیگر را دنبال می کنند یا مثلاً هوای دزدی به سرشان زده...با همه ی ترسی که دارم بلند می شوم و یک کله می روم توی حیاط،صدای باد است که می پیچد لا به لای سفره های شسته شده ی پهن شده ی طناب لباس ها،خش خش خش ... آن طرف تر اما ... لباس های همسر در تکاپوی آزادی از زندان گیره های لباس اند... لباس ها را جمع می کنم،سفره ها را هم...سفره ها می روند توی آشپزخانه، لباس ها جا خوش می کنند روی شوفاژ با دو سه قدم فاصله از من؛ و من تا صبح با لباس ها حرف می زنم...
فهیمه جاوری

گردن درد فجیعی که مهمان ناخوانده ام بود،وادارم کرد به استراحت کردن مسخره ای که جز فکر کردن کار دیگر و بهتر بگویم تفریح دیگری نداشتم،ما بین افکار گرده خورده ام به چند سال قبل برگشتم،گرچه آدم خاطره بازی نیستم و اصولاً کمتر اتفاقات به ذهنم خطور می کند اما یک وقت هایی یک چیزهایی از لا به لای سلول های خاکستری ام می آید جلوی چشم هام، مثل هشت سال پیش که بچه های دبیرستان رفته بودند اردوی شیراز و بعد از بازگشت شان دو سه تا از عکس هایی که کاملا با حجاب و لباس فرم مدرسه بود یکی دو نفر روی گوشی اقوام شان دیده بودند، آن وقت ها که تنها راه ارتباطی پیشرفته ی موبایل بلوتوث بود و خیلی هنر می کردیم ایمیل، آن هم با سرعت افتضاح آن روزها... کار داشت به دادگاه و شکایت می رسید، بچه ها ترسیده بودند و هر کدام از افراد توی عکس مظنون واقع شده بود ، عکسی که هیچ جذابیتی نداشت اما کل کلاس درگیر و دار پخش شدنش بودند...

هشت سال گذشته است، امروز به جز یکی دو نفر از آدم های توی عکس،داوطلبانه عکس های شان را در فضای مجازی منعکس می کنند،موها و صورت های شان را آرایش کرده و دیگر خبری از آن لباس های فرم نیست، از آن واهمه ها و استرس پخش شدن عکس ها هم... به قول خودشان جامعه فرق کرده است.

نسل من ،نسلی بود که با 50 درصد این انقلاب فرهنگی آمیخته شد و نسل بعد از من به تعبیر من نسل کثیفی است که در منجلاب رنسانس مجازی آبستن افکاری شد که جز بی هویتی و ارزش های بی ارزش چیزی نصیب خود نکرد. آمارها را ندیده ام اما خیلی مشتاقم که بدانم چند درصد از نوجوانان و جوانان زیر 20 سال اعتقادات محکمی دارند، چند نفر داوطلبانه مجالس سخنرانی و روضه را شرکت می کنند ، اصلاً از بعد مذهبی و اعتقادی که صرف نظر کنیم؛ چند درصدشان دغدغه ی ورود به دانشگاه های معتبر را دارند و سرانه ی مطالعه شان چقدر است؟ روزانه چند ساعت را توی دنیایی می گذرانند که دیدن عکس هایش، ویدئوهایش سود آور است، یک مطلب جدیدی را به آدمی منتقل می کند؟!

خودمان با دست های خودمان به این فتنه ی بزرگ قرن دامان زدیم و برای کم نیاوردن هم که شده گوشی های هوشمند به روزتری را در اختیارشان قرار دادیم،وارد فضایی شدند تا خصوصی ترین اتفاقات شان را با آدم هایی که حتا زن و مرد بودن حقیقی شان مشخص نیست در میان بگذارند. و برچسب اُپِن مایندی را برای خودمان قائل شدیم...رخوت تنها واژه ی مناسب این نسل به شدت سوخته است! 


فهیمه جاوری

می شود گفت نیمه شب است، قصد دارم بنشینم و یکی از فیلم هایی که روی لب تاپ دارم را ببینم حتا شده تکراری، یک چیزی تو مایه های in time مثلاً ؛ گوشی تلفن همراهم را بر می دارم و سری به اینستاگرام می زنم، صفحه ای ناگهانی برایم باز می شود ، بیوگرافی اش تنها در مورد قد 190 و ماه تولد و شامپین  خوردنش است...می خندم و می روم سراغ یخچال ، یک قُلُپ آب می خورم و به این فکر می کنم که یک نفر چقدر باید هیچی ندار باشد که تنها مزیتش قد و قواره اش است و بس...، می نشینم،این بار عکس های او توجهم را بیشتر جلب می کند؛ عکس هایی که بیشتر شبیه جن زده ها و اشباح است تا آدمیزاد، جمع دخترها و پسرهایی که با قیافه های آمازونی در قاب دوربین حاضر شده اند، لباس های برهنه تر و صورت های سیاه و سوخته،لب های پروتز و موهای لخت ،چشم هایی لنز زده با مژه هایی که از شدت ریمل زدگی به مرز خفگی رسیده اند...تصورم این است که باید قاعدتاً این دخترها یا فراری باشند یا ... قیافه ها دارای هیچ گونه وجاهتی نیست ، عکس ها تماماً برای مراسم های خوش گذرانی است، لوکیشن عکس اما ... اما امان از لوکیشن که هیچ کدام خارج از مرزهای ایران را نشان نمی دهد ، نه تنها خارج از مرزها بلکه در لوکس ترین نقاط پایتخت، هیچ عکسی از پاسداران و زعفرانیه پایین تر گرفته نشده، به جز عکس های شمال شان... دخترها هم فراری نیستند،با مادر جناب دوست پسرشان هم عکس دارند، می گویم دوست پسر چرا که هر زنی به حلقه دست کردن اعتقاد مزمن دارد،اما اینجا حلقه ای در کار نیست. غیرتی هم گویا در کار نیست...

این بار خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر می شود ، راستی این وبلاگ نویسی ها، این بیان دغدغه ها به جایی خواهد رسید؟ دنیای ما زیادی کوچک و خوش خیالانه است یا دنیای آن ها پر از بی راهه؟! خیلی دلم می خواهد یک بار محض رضای خدا هم که شده این آدم ها با خودشان خلوت کنند ما بین عکس ها، جمکران و عاشورا و ...هم بدجوری توی ذوق می زد یک جور تضاد و تغایر خاصی را می شد احساس کرد... با همه شوخی با دین خدا هم شوخی؟ حالا باز بیاییند و بگویند دل باید پاک باشد. این است دل پاکی؟ آقا اُپِن مایندی بعضی ها لایه ی ازون را هم پاره خواهد کرد ...

فهیمه جاوری
زن نشسته بود رو به روی همسرش،و در مقابل مابقی خانم ها که همسران شان را با آقا علی و حاج حسام و مصطفی جون (!) خطاب می کردند، شوهرش را آقای دکتر صدا می زد ؛ آقای دکتر گفتن همان و بی توجهی حضار به این قضیه همان... شاید برای آدمی که دغدغه اش تحصیل باشد و در به دری های درسی و رسیدن به سطح مطلوب علمی را گذرانده است شنیدن کلمه ی آقای دکتر قابل توجه و حتا قابل غبطه خوردن باشد اما... اما این ناهماهنگی ها، این گروه های نا همرنگ یک جورهایی آدم را از تب و تاب می اندازد. درست مثل آقای دکتری که شاید اگر در جمعی از دانشجویان،اساتید یا هم رده ای های خود بود تحسین می شد و حتا مایه ی مباهات دیگران هم بود اما افسوس از تغایر ارزش ها... مانند این است که من بنشینم میان زن هایی که کل دغدغه شان تیغ زدن شوهرهای شان است و برای عروسی شمسی خانم می خواهند انگشتر گنده تری توی دست شان باشد تا کم نیاورند و بعد از وبلاگ نویسی و بلایی که بلاگفا به سرمان آورد حرف بزنم!
فهیمه جاوری