زلف هـندو

دیشب،وقت خداحافظی،درست توی همان دقایق لعنتی وداع وقتی هم زمان با حرکت اتوبوس او هم قدم زنان بدرقه ام می کرد با انگشت های دستم عدد چهار را بهش نشان داده بودم و بعد چشم هایم را با بغض بسته بودم...چهار روزی که یک روزش با شش ساعت خواب و هشت ساعت ترجمه و  دو ساعت مقاله خوانی و ما بقی اش هم باز خواب(!) سپری شد؛چهار روز باید منتظر می ماندم. انتظار...بعد به انتظار فکر کردم ، در حوالی مان داریم زنان منتظر مادر شدن را، نُه ماه انتظار اصلاً چیز کمی نیست...اولش فکر کردم چقدر سخت،نه ماه...چطور طاقت می آورند؟ بعدتر فکر کردم انتظار نتایج کنکور را کشیدن هم همین شکلی است،پشت درب اتاق عمل به انتظار نشستن،توی سالن ترانزیت فرودگاه منتظر ماندن و و و و... انتظار سخت است اما چیزی که شاید پذیرش آن را راحت تر می کند همین گذشتن است...همین که می دانی این نیز بگذرد...همین که گاهی یادت می رود چند روز است منتظری و گاه یادت می رود در پروسه ای از زمان چه انتظارها که نکشیده ای! درست مثل درد...مثل هر چیز دیگری،این زمان؛بزرگ ترین نعمت خالق عصر همه چیز را شاید درست نه،اما ماست مالی می کند...


فهیمه جاوری