زلف هـندو

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

ساعت از نیمه شب گذشته و من با ذهنی نیمی شاد و نیمی به شدت غمگین،نسیم ملایمی که وزیدنش گرفته را با همه ی وجود لمس می کنم ؛توی همین ساعت،خوشحالی ام این است که دیگر خوابگاهی نیستم،نه اینکه خوابگاهی بودن بد باشد نه! چون زیادی خاطره ساز است...

و غمگینم که وقتی به روزهای پر خاطره ی رفاقت های گروهی دبیرستانی و خوابگاهی بر می گردیم،وقتی توی این نیمه شب ها بیدار می مانیم و یادآوری خاطره ها خنده می آورد روی لب ها و گاهی منجر به بیدار شدن همسرها و بعضاً فرزندها می شود یک چیزی عمیقاً با دشنه ای زهرآلود به قلب مان حمله می کند و می گوید آن روزها دیگر تکرار بشو نیست... با آدم ها کمتر خاطره سازی کن یا حداقل بی خیال خاطره بازی شو...

فهیمه جاوری

درست شبیه آدمی که دست و پایش را بسته باشند...

فهیمه جاوری

رخوت تنها واژه ی چندش آور زندگی من است، هیچ وقت بیکار بودن را دوست دار نبوده ام و این تابستان درست معنی این واژه ی نچسب را به من چشاند... باز هم لعن و نفرین می فرستم بر فترتی که باعث جدایی من از وبلاگ نویسی شد و آن همه شور و ذوق و هیجان ! می خواهم با خودم ذکر از شنبه از شنبه را مدام تکرار کنم! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...

فهیمه جاوری