زلف هـندو

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

تا همین چند شب پیش،دو بار مرگ را از نزدیک لمس کرده ام،یک بار چندسال پیش توی هواپیما با آن هوای برفی که توی بغل بابا فقط اشهد می خواندم و بار دیگر یک ماه قبل ،قبرستان وادی السلام نجف،آن گورهای زیر زمینی،بوی تعفن جسدی تازه دفن شده داشت مرا می کشت،آنقدر عمیق و دردناک که باید برای وصف کاملش یک رمان بنویسم...

بار سوم اما همین چند شب پیش بعد از نماز صبح بود،گاهی یک جوری حال آدم بد می شود که نمی داند درد به کجای بدنش زده،نمی داند این مار زهرآلود قرار است آخر با جان آدمی چه کند.آدمی زادی که حتی نمی تواند کنترل جان در تن خود را داشته باشد،چه رسد به کبر و غرور؛یاد مورچه ای افتادم که هرکدام مان با یک قدم ناچیز نه چندان محکم له اش می کنیم،خبر نداریم غول های بزرگ تری به نام مرگ می آیند و درست بی خبر پای شان را می گذارند روی گلوی آدم و می روند.

فهیمه جاوری

آدمی که پراید دارد،همان یک پراید را دارد و بس؛با همان پراید،تا سر کوچه می رود،پانصد کیلومتر این ور تر و آن ور تر هم می رود؛اما آدمی که در کنار این پراید یک ماشین دیگر،چه بهتر که بدتر،چه یک پراید دیگر دارد،گاهی بین انتخاب این و آن می ماند؛حکایت آدمی است که در بلاگفا و بلاگ وبلاگ دارد و نمی داند حالا که توی این یکی می نویسد با آن یکی چه کند!!!درست مثل مردهای دو زنه...

فهیمه جاوری

آدم ها در برابر دلگرفتگی،هر کدام واکنش های مختلفی دارند،من اما از آن دست آدم هایی هستم که هر وقت دلم می گیرد نه گریه می کنم،نه ادای آدم های ناراحت را در می آورم،کز می کنم یک گوشه و اگر خواهر کوچک تر دم دستم باشد بهش می گویم یک موسیقی شیش و هشت بگذار؛حالا چندسالی هست که متن آهنگ ها برایم بی معنا شده،شیش و هشت هایش که جای خود دارد.ته ته تهش،وقتی خوب ماجرا را این ور و آن ور می کنم،باز می روم همان یک گوشه و برای آدمی که هزار کیلومتر از من دور است می فرستم:"زهرا دلم گرفته" اصلاً منتظر جواب هم نمی نشینم،یک وقت هایی هم هست که می نشینم روبروی محمدصادق،بعد برایش از آن دلگرفتگی می گویم و بس،هیچ هم منتظر جواب نیستم؛می دانید؟آدم ها یک وقت هایی فقط دلشان می خواهد حرف های توی کله شان را بالا بیاورند و بس،بی آنکه دلشان دلداری و نصیحت و... بخواهد.

گاه اما پیش آمده که فقط دلم تنهایی می خواهد،حال آدمی که زخمی باشد و دلش می خواهد توی همان حال خودش بماند تا آنکه چهار نفر بیایند و دستش را بگیرند و مجبورش کنند تا بدود،یا مثلاً خوش باشد.

القصه!آدم ها خودشان و فقط خودشانند که می توانند حال خودشان را خوب کنند.

فهیمه جاوری