زلف هـندو

۴ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

این درست که هر کسی یک حریم دارد، اما هر آدمی یک سری محدودیت هایی هم دارد؛ شاید بشود گفت :"عرف!" ،آدم هایی که باید برای نشکستن عرف جامعه،با هنجارها پیش بروند. حالا خیلی وقت است که یک درگیری درونی بزرگ دارم،درگیری که شاید ده سال دیگر اصلاً مهم نباشد شاید هم باشد...
یک وقت هایی حتا خواسته های گروه هم شبیه همدیگر است اما  عرف پسند نیست...اینجا می شود محدودیت! درست مثل آن روز،نه روز نبود دم دمای غروب بود،نمازمان را خوانده بودیم ،جمعه هم بود...بعد از مدت ها آمده بودیم انقلاب،ماشین را توی کوچه پس کوچه های پشت تئاتر شهر پارک کرده بودیم و دست توی دست برای اولین بار پارک دانشجو را بدون واهمه رد کرده بودم.
پیاده روی چهار راه ولیعصر تا انقلاب و سرک کشیدن توی مغازه ها و فروشگاه های دوست داشتنی،کتاب فروشی افق و آن ویترین همیشه دیدنی اش،نوستالژی های موجود و حرف های نا گفته ای که با بیدار شدن ذوق مان یکی یکی زده می شد،گرامافون های دوست داشتنی،ماشین های تحریر و خیلی چیزهای ساده ی حال خوب کن دیگر،وقتی برگشت و گفت:"یک کتاب خانه با کتاب هایی که خودت خوانده ای!توی خانه ی مان؛اصلاً فهیمه می شود بجای شیشه و این لوازم بی خودی که جهیزیه می دهند،چهارتا وسیله ی حال خوب کن با خودت بیاوری؟ " و من گفته بودم عالی ست.
فقط گفته بودم عالی ست و هزاران بار هم ذوق کرده بودم،هزارتا فکر و ایده چیده بودیم،از پیاده روی های شبانه و داستان خوانی های مان گرفته،تا سینما رفتن و سفر و خیلی چیزهای دیگر. خیلی چیزها که اسمش می شد هنجار شکنی! 
اما من،همین من کوچک دلم می خواهد یک هنجار شکن خوشحال بی آزار باشم تا یک پیروی افسرده!
تنها راه موجود برای زندگی کردن،شیوه ای است که می پسندی!

فهیمه جاوری

بعضی شب ها خیلی شب های خوبی است درست مثل امشب،با بچه های هم دوره ای کارشناسی توی یکی دو تا گروهی که تلگرام دور هم جمع مان کرده می نشینیم و اگر حرف ها گل بیاندازد یاد خاطره ها می کنیم،خاطره هایی که گاه روده بر می شویم از خنده،قرمز می شویم و به سرفه می افتیم اما به هیچ کسی نمی شود هیچ گفت، توی همان سکوت شبانه برای خودمان می خندیم. بعضی خاطره ها فقط برای خود آدم ها شیرین و قابل درک و فهم هستند...بعضی حس ها،بعضی عطرها،بعضی حرف ها،بعضی عکس ها ذاتاً سند خورده اند به نام بعضی ها و به درد آن بعضی دیگر هیچ نمی خورد

فهیمه جاوری
یک نگاه به ساعت انداختم و یک نگاه به چشم های پف کرده ام...
همین دیشب بود که دیر رسیده بودیم،بعد تو با عجله رفته بودی سمت گیشه و بدو بدو بلیط را برایم آورده بودی،دست داده بودیم و من گفته بودم حلالم کن،و تو میان آدم ها هیچ نگفته بودی، تنهای تنها ،پنج شش دقیقه تا رفتن من ایستاده بودی رو به رویم و زل زده بودی توی چشمای منی که سیل اشک هایم را برایت جاری کرده بودم،صدای فین فین دماغ و تعجب حاضرین برای علت اشک ها... من رفته بودم و تو مانده بودی...پشت سرم آرام آرام چند قدمی راه رفته بودی آن قدر که من آآآآآآآآآآآآآنقدر از تو دور شده بودم که راه رفتنت را دیدی نبود...
من از تو، تو از من،ما از هم دور شدیم،ده ها و صدها کیلومتر اما دست هایم هنوز بوی دست های تو را می داد...
این دومین شب است که ندارمت،این دومین شب است؟؟؟
فهیمه جاوری

آخ که چقدر دلم برای وبلاگ نویسی های شب تا صبح و صبح تا شبم تنگ شده ، نمی دانم هنوز تقصیر را بیاندازم گردن بلاگفا و بی انگیزه کردنم یا ایجاد شرایط جدید و تغییر و تحول رخ داده در زندگی! وقت نمی کنم تنها جواب سر راست قضیه است ، اما شاید دیگر فکر نمی کنم، به هر چیزی فکر نمی کنم، در گیرش نمی شوم و در موردش توی ذهنم آسمان ریسمان نمی بافم. وبلاگ نویسی خوب بود ، روحم را زنده می کرد، نه آنکه حالا آدمی بی روح باشم نه! اما می دانم یک جایی از روحم را کنده اند و چند وقتی است نمی روم پی اش که باز پس گیرم. راستی چه می شد اگر جرقه ی دوباره نوشتن توی سرم زده می شد؟ این من هستم؟ همان زلف هندوی همیشه آپدیت؟! بیست و اندی حداقل از آخرین بروز رسانی گذشته است و این است روزگار ...

فهیمه جاوری