زلف هـندو

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

ننوشتن ها،بی اعتنا شدن هایی است که باعث می شود دچار بیماری به نام خوره شوی،خوره ای که تنها یک مکانیسم دارد آن هم خوردن و از بین بردن تمام حرف هایی که می شد زد،می شد نوشت ،می شد در موردشان فکر کرد...برای رفع این خوره ی منفورم دعا کنید!
درست مثل آدمی که مدت های طولانی حرف نزده باشد و حرف زدن را از یاد ببرد،مثل آدمی که برنخاسته باشد و راه رفتن را به وادی فراموشی سپارد...یا ...یا مثل دخترک سرما خورده ی سرما زده ی سر چهار راه که لبخند زدن را...

فهیمه جاوری

با هیجان هر چه تمام تر داشتم حرف می زدم و با هیجان بیشتری داشت گوش می داد.برایش از باشگاه می گفتم و برنامه ای که مربی برایم نوشته است و شرح حال دستگاه ها را،او هم با شرح حال هر دستگاهی اسم دستگاه را می گفت...داشتم برایش می گفتم که از فرق سر تا نوک پا برنامه داده است و این واقعاً نیاز است...خیلی خیلی واقع گرایانه داشتم از اصلاحاتی که بایدِ باید انجام شود حرف می زدم و تلاشی که قرار بود داشته باشم که ناگاه..

ناگاه شخص سومی آمد و گفت:"اینا چیه داری پشت تلفن به شوهرت میگی!؟ تو خیلی هم خوبی.."

و آیا من بد بودم؟ یا با گفتن این حرف ها دیگر خوب نبودم؟؟؟ فکر و فکر و فکر...فکر کردم! بله به این که مردها زنانی را دوست دارند که در وهله ی اول خودشان را دوست داشته باشند،واقف بودم؛اما این را هم خوب خوب خوب می دانستم که خود دوست داشتن دایره ی شمولش آنقدر وسیع هست که شامل توجه به ظاهر هم بشود... در نهایت رسیدم به قاعده ای بنام نقض کردن! آری بعضی زن ها عوض اصلاح خود به کتمان روی آورده بودند،به این که من همین جوری خوبم! و فکری برای خوب تر شدن نداشتند... ؛ از عروسک خیمه شب بازی شدن،از عمل های زیبایی،از پروتز لب،حتا از آرایش کردن حرف نمی زنم، از مراقبتِ جسمی می گویم که خدا نزد ما به امانت گذاشته و باید به بهترین نحو از آن نگهداری کرد...

کاش ما زن ها یاد می گرفتیم روی خط عدالت راه رفتن را!

فهیمه جاوری

اگر ندیده اید،که ببینید اگر هم دیده اید دوباره ببینید...روایتی است از جامعه ی این روزهای ایران. نه خیلی دور که خیلی خیلی نزدیک!به وسعت تمام تنهایی هایی که با فضای مجازی پر شد،برای زندگی هایی که در اثر خلا خیلی چیزها از هم پاشید،دخترکانی که کمبودهای شان را با وجود پسرهای در لباس میش جبران کردند و ...

فهیمه جاوری

در زندگی هر کسی،قله هایی هست که برای فتح آن تلاش می کند،و بالاتر از قله ی فتح شده قله ی دیگری ست...در زندگی هر انسانی هرگز نزول قله بالاجبار نیست،هیچ انسانی مجبوراً نمی رود تا قله را فتح کند و برگردد؛می رود تا فتح روی فتح آورد...و از این فتح تا زمان فتح بعدی کمی استراحت لازم است...حتا لازم هم نه! مجبوراً باید استراحت ...نه! صبر کند. و این آرامش پس از فتح،این فراغت دوست داشتنی است. درست شبیه دخترکی هفده، هجده ساله که روزها و شب ها تلاش کرده،درس خوانده،از همه چیزش زده؛نهایتاً قبول شده و این یکی دوماه ی قبل از ورود به دانشگاه را با تمام وجود به بی خیالی مطلق گذرانیده...

گرچه می گویند :"وصال مدفن عشق است" و تنها راه رسیدن به هدف زیباست، اما خیال تختی بعدش دوست داشتنی تر از تمام تلاشی ست که آدمی در طول مسیر داشته است...این زنگ تفریح های ما بین رسیدن ها...این وقت هایی که می توانی هر جوری دلت خواست صرف کنی آن هم بدون استرس،بدون عذاب وجدان،بدون برنامه ریزی...این وقت ها دوست داشتنی اند...

فهیمه جاوری