زلف هـندو

حساب کردم 65 کیلومتر رفته بودیم،65 کیلومتر و اندی هم برگشته بودیم و من تمام طول راه را غرق در فکر بودم،جاده برای من همیشه یک معنی داشت :"حرف!" به عبارتی 130 کیلومتر برای خودم حرف زده بودم؛شاید هم نه برای خودم...به در گفته بودم که دیوار بشنود؛و بعد یک روز مکالمه ی رایگانم را فعال کرده بودم و همه ی فکرهایم را تلفنی برای همسر توضیح داده بودم و مدام این جمله را تکرار می کردم :"این ها فقط افکارم هستند اصلاً به حساب غرغر کردن نگذار"

خب! این فقط یک معنی داشت...می خواستم به یک گوش شنوا حرف هایم را زده باشم گرچه همه ی 130 کیلومتر را علاوه بر خودم،خدا هم شنیده بود اما...اما شاید آنقدرها مَردش نبودم که مطمئن باشم به شنیدنش...ریشه در کمبود ایمان است یا کمال گرایی،نمی دانم!،حکمت صبور بودن های بی اندازه را نمی فهمم بنابراین صبور نیستم و از آن طرف جز صبر هیچ کاری از دستم بر نمی آید.

یک روزهایی طبیعتاً مغز آدم رد می دهد؛وقتی یک جا می خوانم که فلانی بعد از مرگش به خواب دیگری آمده و خشنود بوده از مصائبی که در دنیا برسرش آمده و حالا به به و چه چه که چقدر حسنه برایش ذخیره شده و ای کاش دنیا سراسر برایش به درد و بدبختی گذشته بود،و از سویی دیگر سرگذشت آدمهای موفق را می خوانم که بالاتفاق می گویند دنیا پر از نعمت است و خدا نعمات را برای انسان آفریده و تنها خود آدمی ست که نمی داند از این وفور نعمت استفاده کند اگر نه خدا که نمی خواهد بنده آزاری کند...

همه اش روی همدیگر جمع می شود...جمع می شود و می شود و تو می مانی در کار خدا ! که آیا واقعاً نمی شنود یا هنوز وقتش فرا نرسیده؟ یا تو آنقدرها مضطر نشده ای که به طور جدی خواهش و تمنایت را در کاسه ی گدایی ات بر در خانه اش روانه سازی؟

وقتی به زندگی ات می نگری که سرشار از معجزه ی خداست،یک لحظه سر به آسمان بلند می کنی و دلت می خواهد بگویی:"خدایا با من دیگر چرا؟ تو که همیشه هوایم را داشتی..."

فهیمه جاوری