زلف هـندو

جلوی نمازخانه ی مرکزی دانشگاه دیده بودمش،سرش پایین بود او داشت بر می گشت،من داشتم می رفتم که جلویش را گرفته بودم و گفته بودم :"خانم ن سلــــــــــــــــام علیکم " او قاه قاه خندیده بود،این برای اولین بار بود که بعد از هشت سال آشنایی اینطور واکنش نشان می داد؛لا به لای همان خنده هایش گفته بود :"تو منو به یکی از آرزوهام رسوندی...همیشه دلم می خواست یکی همینطوری بی هوا سلامم کنه" و من شاد بودم از رساندنش به این آرزو. می خندیدیم و دوربین خدا این لحظه ها را ثبت می کرد...

فهیمه جاوری