زلف هـندو

درصدش را نمی دانم؛اما وجودش را چرا؛از دوست صمیمی و غیرصمیمی و اجتماعی و احساسی و دور و نزدیک گرفته تا بقال سرکوچه ی شمسی خانم!!!هر کداممان توی زندگی برای یک بار هم که شده با یکی از این موارد بالا ارتباط داشته ایم چه آزادانه و چه تحمیلی درست مثل همکلاسی های دوران راهنمایی،از آن ارتباط هایی که حداقل یکبار به همدیگر سلام داده ایم و دفعه ی بعد یک لبخند هم تحویل...ارتباطی که گرچه پیوسته نیست اما قطع قطع هم که نیست،سال بعد نشد سال بعدترش توی مهمانی،مرکز خریدی،گذری هم که شده طرف را دیده ایم،نهایتش توی همین شبکه های مجازی آنلاین بودنش را رصد می کنیم...و خیال مان بی اراده جمع است...اما خدا نکند یکی از همین آدم ها که سالی یکبار فقط برای همدیگر تبریک روز عید را آن هم نه تلفنی که از طریق پیامک به همدیگر اعلام می کردید ناگاه ناپدید شود،طرف رفیق صمیمی چندساله ات هم باشد که چه بدتر...یک چرای گنده مدام توی کله ات هی این ور و آن ور می شود!
فهیمه جاوری

من از آن دست آدمهایی هستم که اگر از موضوعی ناراحت شدم،شب ها را دیر می خوابم اصلا تا آنجا که جا دارد نخوابم...آدم است دیگر،شب ها قبل از خواب وجدان خفته اش بیدار می شود و به آن موضوع لعنتی بیشتر فکر میکند...

ته ته تهش اما با یک دلگرمی تلخ می خوابم:وقتی حقیقت تلخی به نام مرگ وجود دارد،هرچه تلخی دیگر است را شیرین می کند

فهیمه جاوری

برخلاف نظر خیل عظیمی از آدم ها؛من اما میگویم ای کاش زندگی قابلیت برگشت به گذشته داشت،درست است که آینده آدمی را از وضع گاه وخیم حال خارج می کند اما،بازگشت به گذشته از ورود همان وضع گاه وخیم جلوگیری می کند؛بله!فوروارد زندگی برای فرار و بک زندگی برای قرار روح آدمی از وضعیت اسف بار آینده ی همان گذشته ای است که اکنون به آن می گویند حال!!!

فهیمه جاوری

اگر همین الان یک نفر بیاید و از من بخواهد در مورد علل و عوامل خود در گیری انسان ها صحبت کنم،کنفرانسی بین المللی در باب این مهم که همانا "قیاس" است ارائه خواهم داد؛عجب کشف عظیمی بوده این قیاس که حتا منطقیون هم در باب آن سخن ها رانده اند؛قیاس است که آدمی را به فنا و بقا سوق می دهد،خانه ی پر قیاس حتا تا دم مرگ هم با آدمیزاد می آید؛درست شبیه آن بیماری که در حالت احتزار از خود می پرسد چرا من؟این یعنی مقایسه بین خود و انسان های سالم!قیاس است که یا آه خانمان سوز به همراه دارد با غبطه ی از فرش به عرش بر؛گرچه نسبیت از این قاعده استثنا نیست اما مفهوم اعصاب خورد کن خطرناکی است؛نه؟قیاس نبود بشریت معنی آزادی را چه می دانست؟عشق،نفرت یا حتا همین تحریم و اعوان و انصارش...

فهیمه جاوری

"سکوت مطلق" این را جلوی در ورودی زده بودند،اما آنقدرها هم سکوت مطلق حاکم نبود،وارد شدم،به خانمی که مراقب بود اما هیچ به مراقب ها شباهت نداشت را رویت کردم،با همان خنده ی نصف و نیم بهش حالی کردم که فلانی را صدا بزند،راستی قبلش هم سلام و خسته نباشید را بهش گفته بودم،با چه هراسی بی آنکه جواب عرض ادبم را بدهد بهم گفت:"خانم اینجا کتابخونه ست حواس بقیه پرت میشه  مراعات کنید،بفرمایید پایین!" آمده بودم پایین...فلانی داشت حاضر می شد،خانم مراقب این بار با یک فلاسک گنده پله ها را پایین آمد...کاش بهش گفته بودم :"خانم الان ماه رمضونه بقیه روزه هستند میشه مراعات کنید؟"

دیدن فلاسک چای که هیچ،شاید دیدن هیچ خوراکی خوشمزه ی دیگری،دل آدمی را به تب و تاب نیاندازد،چه بسا هیچ شکایتی هم نکند،اما برخوردارهای حق به جانب این چنینی،چرا!

فهیمه جاوری

حالا سه سال تمام است که دارم جواب: چرا نمی نویسی؟ را میدهم،و توی تمام این سه سال دارم از خودم می پرسم:چرا بنویسم؟ آن وقت ها،یعنی همان دوران طلایی وبلاگ نویسی من و امثال من؛یک بلاگفا عمومیت داشت و دیگر هیچ،ته تهش فیس بوک بود...چند سال بعد،گوشی های موبایل با پل های ارتباطی جدیدتری روبرو شدند؛که برنده ی اصلی صحنه تلگرام بود،تلگرام هم از دور خارج شد...جایش ایتا آمد،سروش و بله ووو شاخه های مختلف،آنوقت ها ملت یک تلگرام داشتند و دیگر هیچ،حالا باید هر آدمی را توی یک اپلیکیشن پیدا کرد،شمسی خانم بله دارد و شبنم خانم سروش...توی این هیر و ویر چه کسی یاد وبلاگ می کند چه رسد به این که انتخاب کنی بین بیان و بلاگفا؟! اصلا از کجا معلوم همان بلای اردی بهشت نود و چهار باز سرمان در نیاید...

فهیمه جاوری

هر وقت هوای وبلاگ نویسی به سرم می زند؛اول از همه می روم سراغ بلاگفا،تا خیالم راحت شود هنوز پسوردش توی حافظه ام جا خوش کرده؛یک آهی می کشم از این بازار بی رونقش و بعد می دوم سمت بیان...حسابش را دارم،سه سال از آن روزهای پرشور وبلاگ نویسی ام میگذرد و من هنوز در حسرت همان شور و شوق نوشتن آن روزهایم.

فهیمه جاوری

تازه متولد شده،امروز کودک یک روزه است...باشد تا برای بزرگ کردنش به جنب و جوش افتم!

 کانال تلگرام 


فهیمه جاوری


هرشب که نه،اما حداقل یک شب در میان به مرگ فکر می کنم؛به این حقیقت ناشناخته،هربار آن را به چیزی و جور دیگری تشبیه می کنم اما باز هم سر از آن در نمی آورم...

راستش از لحظه ی جان دادن نمی ترسم،اما از خانه ی قبر چرا؛از آن که نمی دانم دقیقا قرار است چه اتفاقی بیافتد؛از اینکه نمی دانم آن طرف زندگی چطوری است،بله بله؛بهشت برزخی و جهنم برزخی را از حفظم،حالا اگر جهنمی شدم که تکلیفم با خودم معلوم است(صبح تا شب توی آتش می سوزم و...)ولی مثلا آن ها که توی بهشتش هستند یا آن ها که نه بهشتی اند و نه جهنمی،از صبح تا شب چه می کنند؟حالا هر چه بگویند آن ور مثل این ور نیست؛خوب!راستش من این آخری ها،جهان بعد از مرگ را به کشوری دیگر تشبیه کردم اما نشد،چون با دو دو تا چهارتای خودم فهمیدم توی فرودگاهی که اسمش مرگ هست،همه ی ما سوار یک هواپیما با مقصد مشخص نمی شویم...اگر این شکلی بود بی خیال ماجرا می شدم،پیش خودم می گفتم امروز من می روم،دوسال دیگر فلانی می آید،چهارسال دیگر بهمانی و باز جمع مان جمع بود...

از این ها گذشته نمی دانم آن ور قرار است چه کنیم!آدم ها آن ور چه می کنند؟!کتاب می خوانند؟مسافرت می روند؟به جهان بعد از برزخ فکر می کنند؟!

 بعد هم وسط همین افکار نیمه تمام شبانه،به خواب می روم...

فهیمه جاوری


چهار سال پیش توی وبلاگ نوشتم:


 بدنمان مور مور میشود،دلمان میگیرد از شنیدن خبر سر بریدن سربازان بی گناه مرزبان...حسین "ع" و اهل بیتش که جای خود دارند...این روزها آدم ها را بخاطر عقایدشان،اشکهایشان و...زیر سوال نبریم!محرم،پر معرفت باد!


امسال هم بعد از چهار سال،تن بی سر،سرافراز می آورند،مدافع حریم و حرم...محرم،پرمعرفت باد! 

حججی های دیگر در راهند و در حال تکثیر...

فهیمه جاوری