زلف هـندو

"سکوت مطلق" این را جلوی در ورودی زده بودند،اما آنقدرها هم سکوت مطلق حاکم نبود،وارد شدم،به خانمی که مراقب بود اما هیچ به مراقب ها شباهت نداشت را رویت کردم،با همان خنده ی نصف و نیم بهش حالی کردم که فلانی را صدا بزند،راستی قبلش هم سلام و خسته نباشید را بهش گفته بودم،با چه هراسی بی آنکه جواب عرض ادبم را بدهد بهم گفت:"خانم اینجا کتابخونه ست حواس بقیه پرت میشه  مراعات کنید،بفرمایید پایین!" آمده بودم پایین...فلانی داشت حاضر می شد،خانم مراقب این بار با یک فلاسک گنده پله ها را پایین آمد...کاش بهش گفته بودم :"خانم الان ماه رمضونه بقیه روزه هستند میشه مراعات کنید؟"

دیدن فلاسک چای که هیچ،شاید دیدن هیچ خوراکی خوشمزه ی دیگری،دل آدمی را به تب و تاب نیاندازد،چه بسا هیچ شکایتی هم نکند،اما برخوردارهای حق به جانب این چنینی،چرا!

فهیمه جاوری