زلف هـندو

اولین شنبه ی کاری سال جدید مصادف شد با پریشان حالی های من با برنامه های سال 95 ! بیشترین حال گرفتگی ام وقتی بود که دنبال رفیق می گشتم برای اعتکاف امسال و یادم آمد از اعتکاف پارسال بود که بلاگفا گند زد به چند سال وبلاگ نویسی و از آن طرف خمودگی وبلاگ نویس ها،به این فکر کردم که چرا منتظر خوش احوالی اش ماندم و انقدر ماندم که شد این کرخی دوست نداشتنی،خیلی از وبلاگرها را گم کردم و تعداد کثیری از وبلاگ ها از دستم پرید. این که هر چند وقت یک بار می آیم و از تنبلی ام می نویسم شاید کسل کننده باشد اما در نوع خود بزرگ ترین ضربه ی سال 94 من بوده است. نه از آن جهت که آنقدر بی درد بوده ام که حالا یک تارنمای مجازی بزرگ ترین ضربه اش را به من زده باشد نه! این ننوشتن برای من همراه بود با تغییر خیلی از ویژگی های شخصیتی ام...کمتر کتاب خواندنم،معطوف شدن به درس های دانشگاه و یک جورهایی تک بعدی شدنم،اوج کار فرهنگی ام همین بود که به لطف آقای همسر پای جلسات حاج مهدی توکلی بنشینم یا همایش های دانشکده را شرکت کنم،چندباری البته سینما هم رفتم آن هم باز به لطف بقیه...

وبلاگ نویسی فکر کردن های خوبی به من داد و ایده ها را توی سرم می شکفت؛ و این ننوشتن و وقفه افتادن هاش حتا اگر برای خودم می نوشتم یا حتا برای فرزندی که در آینده وسالهای بعد قرار بود وارد زندگی ام بشود ؛ مخاطب خاص محسوب می شد نه خیل عظیم آدم های مختلفی که با ایده ها و نگرش های مختلف زلف هندو را می خواندند.

حالا من چونان مادری هستم که داغ فرزند دیده اما به لطف یکی دوتا دستگاه هنوز صدای نفس هایش را می شنود...دلم برای نوشتن های هرروزه ام تنگ شده،برای شور و شوق های نوشتن،برای ایده های گنده گنده و هزار چیز دیگر و اما نمی دانم تاتی تاتی کردن های دوباره ام را باید از کجا شروع کنم.

کاش 95 مهربان تر باشد و یاری ام کند...


فهیمه جاوری