ابرو وباد ، آتش و باران
۹۵ ۱۷ فروردين
حالا شب هست،یعنی باز دوباره شب هست،خیلی هم شب ... بی خوابی به سرم زده است، آقای همسر هم نیست که بنشینیم تا خود صبح به حرف زدن آن قدر حرف بزنیم که صدای اذان صبح ما را به خودمان بیاورد... توی حیاط صداهای عجیب غریبی می آید گویی دو سه نفر همدیگر را دنبال می کنند یا مثلاً هوای دزدی به سرشان زده...با همه ی ترسی که دارم بلند می شوم و یک کله می روم توی حیاط،صدای باد است که می پیچد لا به لای سفره های شسته شده ی پهن شده ی طناب لباس ها،خش خش خش ... آن طرف تر اما ... لباس های همسر در تکاپوی آزادی از زندان گیره های لباس اند... لباس ها را جمع می کنم،سفره ها را هم...سفره ها می روند توی آشپزخانه، لباس ها جا خوش می کنند روی شوفاژ با دو سه قدم فاصله از من؛ و من تا صبح با لباس ها حرف می زنم...
۹۵/۰۱/۱۷