زلف هـندو

آن وقت ها،یک شب هایی بود که حتی اگر حرفی برای گفتن هم نداشتم،می نشستم پای حرف دیگرانی که درست در همین تارنمای بغل دستم می نوشتند،از آرزوهای دور و درازشان،از عشق های در سینه نهان شان،از بند کفش چپ شان،این روزها گویی آن ها هم حوصله ی این بند بازی ها را ندارند...

فهیمه جاوری