زلف هـندو

خواب دیدم جنگ شده،از همان جنگ ها که خیل عظیمی از آدم ها در بوجود آمدنش هیچ نقشی ندارند و فقط قربانی اند...توی تمام خواب های جنگی ام(!!!)من همیشه همان آدم بی دفاعم این بار گرچه مثل بار قبل به اسارت گرفته نشدم اما...اما ای کاش مثل همان دفعه ی قبل همان اول کار اسیر می شدم...توی خواب من خبری از شوق شهادت آدم های اطرافم نبود همه داشتیم تمام تلاس مان را می کردیم که نمیریم،دیده نشویم و ایست قلبی گریبان گیرمان نشود؛انگار توی همان هاگیر واگیر هم زنده ماندن و تلاش برای بقا از هرچیزی واجب تر بود؛صحنه آنقدر برایم حقیقی بود که بدن لرزه ام باعث ببداری ام شود؛آنقدر لرزیده بودم که خودم را پتو پیچ کنم،من ترسیده بودم؛بیشتر از همیشه،و تمام فکرم توی همان تب و لرز درگیر آدم هایی بود که حاضرند قید این جان شیرین را بزنند،لحظه ی سختی ست آزادانه جان دادن!

فهیمه جاوری