زلف هـندو


هرشب که نه،اما حداقل یک شب در میان به مرگ فکر می کنم؛به این حقیقت ناشناخته،هربار آن را به چیزی و جور دیگری تشبیه می کنم اما باز هم سر از آن در نمی آورم...

راستش از لحظه ی جان دادن نمی ترسم،اما از خانه ی قبر چرا؛از آن که نمی دانم دقیقا قرار است چه اتفاقی بیافتد؛از اینکه نمی دانم آن طرف زندگی چطوری است،بله بله؛بهشت برزخی و جهنم برزخی را از حفظم،حالا اگر جهنمی شدم که تکلیفم با خودم معلوم است(صبح تا شب توی آتش می سوزم و...)ولی مثلا آن ها که توی بهشتش هستند یا آن ها که نه بهشتی اند و نه جهنمی،از صبح تا شب چه می کنند؟حالا هر چه بگویند آن ور مثل این ور نیست؛خوب!راستش من این آخری ها،جهان بعد از مرگ را به کشوری دیگر تشبیه کردم اما نشد،چون با دو دو تا چهارتای خودم فهمیدم توی فرودگاهی که اسمش مرگ هست،همه ی ما سوار یک هواپیما با مقصد مشخص نمی شویم...اگر این شکلی بود بی خیال ماجرا می شدم،پیش خودم می گفتم امروز من می روم،دوسال دیگر فلانی می آید،چهارسال دیگر بهمانی و باز جمع مان جمع بود...

از این ها گذشته نمی دانم آن ور قرار است چه کنیم!آدم ها آن ور چه می کنند؟!کتاب می خوانند؟مسافرت می روند؟به جهان بعد از برزخ فکر می کنند؟!

 بعد هم وسط همین افکار نیمه تمام شبانه،به خواب می روم...

فهیمه جاوری