زلف هـندو

دراز کشیده ام و خیره مانده ام به سقف؛نشست دانشکده را شرکت نکرده ام؛غیبت خورده ام و دارم صدای باران را گوش می کنم... صدای باران که می آید شاعرانه ها شروع می شود؛غمگین و شادمانه اش فرق ندارد...داشتم به صدای باران گوش می دادم و غرق شده بودم درون افکاری که حالا دارد کم کم به چهل روزه شدنش نزدیک می شود...واژه های غریب آشنایی می آید توی ذهنم:متاستاز،مرگ خاموش...بعد بی هوا سوزش کبدم را حس می کنم و اشک هایی که بی هوا می ریزم؛راستی چه روزهای خوبی داشتیم؛چه قدر مسافرت رفته بودیم؛چقدر پانتومیم بازی کرده بودیم؛بعد یک روز ناگهان یک طوفانی آمد و یکی از بهترین های خاندان مان را با خود برد...راستی مرگ چه قدر به آدمی نزدیک است و آدمی از آن دور...

فهیمه جاوری