زلف هـندو

از صبح که با پیامک مسخره ی قبض موبایل بیدار شده ام و گوشی را پرت کرده ام تا وقتی که "ط" خبر داده دوشنبه ارائه ی گزارش دکتر فلانی را دارم منگ و گیج مانده ام؛درست مثل این چند وقته... همین چند دوست نداشتنی...

از همان صبحی که وسط کلاس خبر از دست دادن یکی از آدم های پر خاطره ی زندگی ام را دادند و از همان وقت یکی یکی دوست نداشتنی ها وارد زندگی ام شد و تنها اتفاق دلچسب پیاده روی اربعین بود برایم... زندگی برایم شده است یک علامت سوال بزرگ نخواستنی!

یک جور خود گم کردگی مزمن...یک برزخ عجیب غریب...این ندانستن،این روزمرگی آخر یک بلایی به سرم خواهد آورد.راستی از آخرین کتابی که خوانده ام،از آخرین وبلاگ،از آخرین رویا چقدر گذشته است؟ خیلی...

کاش که بنویسم!

برای برخاستن،عصایی لازم است

فهیمه جاوری