زلف هـندو

برایش فرستاده بودم که : برنامه ی فردایش چه جوری هاست؟وقت رفتن به علامه و تحویل گزارش کارم را دارد یا نه! که برایم بی مقدمه فرستاده بود :فهیم فلانی مرد... 

و فلانی که بود؟ چندین سال پیش قرار بود چندسال بعد اسم شان برود توی شناسنامه های هم،هزار تا پیچ و خم و هفت خوان رستم را گذرانده بودند تاااااا اینکه با خبر شدم همه چیز تمام شد! ؛ پسرک مادر نداشت،چند سال قبل طعم یتیم بودن را چشیده بود،چندسالی را مانند تبعیدی ها توی کشوری دیگر گذرانده بود و سختی های فرای سن و سالش را تجربه کرده بود،همان روزها یادم هست اهل نماز و اصول اعتقادی نبود اما آدم بود...

خوب! حالا سه سالی از ماجرای اتمام تمامی این قضایا می گذشت،دوست من در شرف ازدواج با فرد دیگری بود و گهگاهی ما بین حرفهای مان از حال و احوال اویی که حالا خطابش می کنند :"مرحوم" حرف می زدیم.

حالا آن مرحوم توی دنیای دیگری است،من او را هرگز ندیده بودم مگر عکسش و افکار و حرف هایش را؛یادم هست هر وقت بحث اعتقادات می شد خطاب به دوستم میگفت :"اپن مایند باش" حالا اوی اوپن مایند مرحوم شده؛من و دوستم چند مرتبه به تحلیل موضوع پرداخته ایم؛ او در بیست و پنج سالگی در حالی که تصمیم گرفته بود به مدافعین حرم بپیوندد،و خدا می داند توی این سه سال چه تغییراتی را پشت سر گذرانده بود،قبل از آنکه پایش به سوریه برسد و باوجود دلتنگی هایش برای مادر،درست روز غروب عید فطر مرگ را پشت سر می گذارد و حالا ما به این فکر می کنیم که شاید اگر می دانست بیست و پنج سالگی پایان انقضای شناسنامه ی اوست،جور دیگری رفتار می کرد؛ و خدا چه حکمت والایی دارد که تقدیر را آنگونه رقم زد که نه سیخ بسوزد نه کباب؛ دوست من قبل از تجربه ی بیوه گی ...دل می برد و ...

و او می ماند و چشم به رحمت الهی...کاش هرروز تصور مرگ مان ما را بیدار کند قبل از آنکه با مرگ برای همیشه به خواب رویم!

سوریه رفتن که کار هرکسی نیست؛اعتقاد می خواهد و...
فهیمه جاوری