زلف هـندو

1. در یک روز سه بار خوشحال شدم، بار اول راننده تاکسی که مرا رو به روی دانشگاه پیاده کرد و از شیخ فضل الله تا دانشگاه تنها 1000 تومان گرفت و گفت :"خوشا بر احوالت که درس می خونی و ساعت 6 صبح به این خاطر بیدار میشی..." ؛ بار اول سر کلاس،استادی که گفت :" من شما را بعنوان یک دانشگاه تهرانی در ذهنم ذخیره کرده ام ." و سومین بار راننده ی تاکسی بود که بخاطر من مسیرش را عوض کرد و گفت :"بخاطر حجابت این کارو کردم ." 

2. تصمیم گرفتم هر روز خوشحالی هایم را بنویسم هرچند کوچک.

3. این سه روز اعتکاف فارغ از هیاهوی بیرون، با چند تا دوست و آشنا مدیتیشن خوبی را تجربه کردم اما با همه ی حال خوبی که به آدم دست می داد گاهی بخاطر سر وصدای نا به جا، خرخر کردن ها و ... آمپر آرامشم پایین می آمد.

4. تصور کردم آدمی تنها و تنها با خدای خودش هست که به مشکل بر نمی خورد، چرا که با صمیمی ترین رفیق، بهترین همسر و مهربان ترین پدر و مادر و عالی ترین شرایط گاهی به مشکل بر می خورد و همیشه راضی نیست.

5. فهمیدم آدمی حتا گاهی با خدای خودش هم قر و قاطی می کند و سر چیزهای ریز و درشت چرا می آورد و ...

6. رسیدم به این نقطه که تنها و تنها و تنها بودن بهترین راه رسیدن به آرامش است فارغ از هرآدمی یا هر موجودی...

7. آگاه شدم که بعد از گذر از مرحله ی قبل می شود خدا را وارد زندگی کرد چرا که بی پولی،مریضی،هر نوع آسیب و ... که وارد شود در زندگی مهم نیست و آدمی خودش هست و دنیایی که برایش نه ارزشی قائل است نه برایش ارزشی قائلند. 

8. دانستم که نهایتاً دنیا به همین نقطه ختم می شود.  آدمی با آرامش کامل ، تنهای تنها ، بی هیچ دغدغه و استرس انسان مرده است. مُرده و همه ی ما یک روز خواهیم مُرد. 

9. تا مُردن باید زندگی کرد. باید برای نمردن زندگی کرد.
فهیمه جاوری