زلف هـندو

با این که می دانم از آغاز تا پایان فیلم قرار است چه بشود اما باز هم بخاطر آن که یک برداشت آزاد است،تا انتها می بینم؛ با اینکه فیلم برای یازده سال پیش است و هزارتا انتقاد هم به آن شده...فضای یک نواخت و کلام یکسان،گویی یک نفر یک ساعت و چهل و پنج دقیقه را با سرعت 50 کیلومتر بر ساعت رانده باشد! آخرین سکانس کتاب یوسفکی را توی دست های نقش اول نمایش می دهد و فیلم تمام می شود...شب های روشن.

یک ساعت بعد ، گزارش کارهای انجام داده ی آن روز را به آقای همسر اطلاع می دهم، از فیلم می گویم و کتاب شب های روشنی که حالا دو جلدش را توی کتابخانه دارم، با دو مترجم متفاوت که از قضا یکی از آنها هدیه ی همسر است...روایت گری ام تمام می شود و می روم سراغ داستان زندگی زنی که به تازگی ها در اینستا پیدایش کردم،تمام که می شود می گوید : "اسم فیلمشُ یادم رفته،چی بود؟" برایش توضیح می دهم که نه این یک فیلم  نیست یک زندگی حقیقی است و او باز می گوید :"اما من دقیقاً فیلم همین قصه را دیده ام" ...

راستی زندگی ما قرار است شبیه کدام قصه باشد؟ یا آن قدر زندگی الگو مدارانه ای خواهیم داشت که از زندگی مان کتاب و قصه و فیلم تهیه کنند؟ برای من این دومی انگیزه دار تر است... 

فهیمه جاوری