زلف هـندو

می شود گفت نیمه شب است، قصد دارم بنشینم و یکی از فیلم هایی که روی لب تاپ دارم را ببینم حتا شده تکراری، یک چیزی تو مایه های in time مثلاً ؛ گوشی تلفن همراهم را بر می دارم و سری به اینستاگرام می زنم، صفحه ای ناگهانی برایم باز می شود ، بیوگرافی اش تنها در مورد قد 190 و ماه تولد و شامپین  خوردنش است...می خندم و می روم سراغ یخچال ، یک قُلُپ آب می خورم و به این فکر می کنم که یک نفر چقدر باید هیچی ندار باشد که تنها مزیتش قد و قواره اش است و بس...، می نشینم،این بار عکس های او توجهم را بیشتر جلب می کند؛ عکس هایی که بیشتر شبیه جن زده ها و اشباح است تا آدمیزاد، جمع دخترها و پسرهایی که با قیافه های آمازونی در قاب دوربین حاضر شده اند، لباس های برهنه تر و صورت های سیاه و سوخته،لب های پروتز و موهای لخت ،چشم هایی لنز زده با مژه هایی که از شدت ریمل زدگی به مرز خفگی رسیده اند...تصورم این است که باید قاعدتاً این دخترها یا فراری باشند یا ... قیافه ها دارای هیچ گونه وجاهتی نیست ، عکس ها تماماً برای مراسم های خوش گذرانی است، لوکیشن عکس اما ... اما امان از لوکیشن که هیچ کدام خارج از مرزهای ایران را نشان نمی دهد ، نه تنها خارج از مرزها بلکه در لوکس ترین نقاط پایتخت، هیچ عکسی از پاسداران و زعفرانیه پایین تر گرفته نشده، به جز عکس های شمال شان... دخترها هم فراری نیستند،با مادر جناب دوست پسرشان هم عکس دارند، می گویم دوست پسر چرا که هر زنی به حلقه دست کردن اعتقاد مزمن دارد،اما اینجا حلقه ای در کار نیست. غیرتی هم گویا در کار نیست...

این بار خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر می شود ، راستی این وبلاگ نویسی ها، این بیان دغدغه ها به جایی خواهد رسید؟ دنیای ما زیادی کوچک و خوش خیالانه است یا دنیای آن ها پر از بی راهه؟! خیلی دلم می خواهد یک بار محض رضای خدا هم که شده این آدم ها با خودشان خلوت کنند ما بین عکس ها، جمکران و عاشورا و ...هم بدجوری توی ذوق می زد یک جور تضاد و تغایر خاصی را می شد احساس کرد... با همه شوخی با دین خدا هم شوخی؟ حالا باز بیاییند و بگویند دل باید پاک باشد. این است دل پاکی؟ آقا اُپِن مایندی بعضی ها لایه ی ازون را هم پاره خواهد کرد ...

فهیمه جاوری