زلف هـندو

خیلی چیزها هست که ذهن آدمی را تلنگر بزند... و برای من این چند وقتِ هرروز نوید بخش یک تلنگر عمیق بوده است،یک روز رفیق شفیقم همسرم شهید می شود و من بیوه شدن همسرش را میبینم و روز دیگر هم کلاسی دوران کارشناسی من فوت می کند. همین دیشب بود که کوبانده بودم توی سرم و گفته بودم ای وای!سر کلاس حقوق تجارت ردیف جلوی من می نشست؛و همسر گفته بود :"اگه آدم شهید نشه میمیره" ذهن من درگیرتر شده بود وقتی فهمیدم در جاده ی مشهد اردهال آن هم توی صحنه ی تصادف فوت شده...حق داشتم ! حق داشتم آشفته حال شوم و به کار خدا و زمان مرگ بیاندیشم...راستی؟چرا ما ندیدیم شان؟ ما هم که همان روز،حوالی همان ساعت جاده ی اردهال را به سمت کاشان سپری می کردیم! راستی عزراییل ما را ندید یا خدا ماموریتش را جور دیگری مقدر کرده بود؟ مقدر...؟ 

فهیمه جاوری