زلف هـندو

امروز یک روز پنجشنبه ی دلگیر است،این را دختری می نویسد که صبح  جلوی آینه خودش را برانداز میکرده برای مهمانی صبحانه رفقایش ، این را دختری غمگین می نویسد که صبح جلوی در آسانسور فقط یک چیز را می شنیده :"حاجی شوخی نکن!"،دختری که تا رسیدن به تهران پارس صدای گریه کردن توی گوشش فریاد می زده و تمام طول راه در شوکی عمیق فرو رفته بوده...حتا مهمانی رفتن و دیدن رفقا هم حالش را خوب نکرده.این را دختری غمگین می نویسد که دلش برای زنی غمگین سخت می سوزد و توی این فکر است که در کدامین غروب غمگین یک نفر دیگر دلسوز او غمگین می نشیند...؟ و همه ی روز را به پشت پنجره به یک چیز فکر می کند :"زندگی مردم آنقدر عادی است و آنقدر عادی زندگی می کنند که انگار نه انگار چندها کیلومتر آن طرف تر داریم هرروز شهید می دهیم...سوریه...سوریه امروز برای منی که تا همین امروز عادی زندگی می کردم دیگر عادی نیست وقتی به این می اندیشی که شهید شدن جوان های مان،بیوه شدن نو عروسان مان ، یتیم شدن فرزندان مان ...... بهای زنده ماندن ما و دیگران..." و ترس ...لعنت بر جنگ!

فهیمه جاوری