زلف هـندو

آن روز صبح ایستاده بودم سر مزار شهید سعیدی و به مابقی قبرها نگاه می کردم...راه افتاده بودم ما بین قبور و به این فکر می کردم که اگر توی همین لحظه مرده ها سر از خاک بر دارند من چه خواهم کرد؟ تاریخ فوت شان را می خواندم و روزهایی که آفتاب سر ظهر خورده بود به سنگ قبرهای شان...به خیلی چیزها فکر کرده بودم،ترسیده بودم و تهش گفته بودم :"آخر دنیا این جاست..."و همه ی این ها را برایش توی یک اسمس فرستاده بودم...مزار نواب صفوی را زیارت کرده و نکرده ... اشک آمده بود توی چشم هایم... حالا او با یک شاخه گل رز سرخ ایستاده بود رو به رویم...و من اشک می ریختم...اشک و اشک و اشک و آنقدر صحنه هندی شده بود که خاله هم اشک می ریخت پا به پای من...

او آمده بود،او بی خبر صد و اندی کیلومتر را آمده بود تا یادم بماند شریک زندگی آدم باید هم اویی باشد که حتا توی قبرستان و بعد از آن، در برزخ و دنیای بعدش کنار آدمی بماند... تا آخر آخر آخر دنیا...و برای من این قشنگ ترین عاشقانه بود...

فهیمه جاوری