زلف هـندو

همیشه هر کسی توی زندگی اش  یک سری چیزهای قدیمی دارد چیزهایی که حتما حتما وقتی یک روزی دوباره آن ها را می بیند ذوق مرگ می شود چیزهایی مثل عکس مثلِ مثلِ...مثل آها دقیقا مثل همین فیلم چند دقیقه ای که حالا دارم از دیدنش توی آسمان ها پرواز می کنم.
بلند بلند می خندی وقتی ادا اصول های پسر خاله ی فسقلی ات را می بینی روز بعد از تولد 16 سالگی ات هست،که پسر خاله جان برایت می رقصد و با زبان کودکانه اش هی می گوید برو دوباره جشن تولد بگیر،اتاق دوران نوجوانی ات را می بینی اتاقی که تاقچه داشته و از کتاب درسی بگیر تا سر رسید کنار هم دیگر چیده شده،هزارتا لاک رنگ رنگی داشته ای و خیلی منظم جلوی یک آینه گذاشته ای،هزارتا عروسک شاسخین و سگ و گربه داشته ای و همه اش را روی تخت ولو کرده ای،بخاری گوشه ی اتاق را ببینی و یادت بیاید شب های زمستانی پاهایت را می چسباندی به همین بخاری و درس می خواندی،یادت بیاید انتهای این اتاق یک در بود که آن طرف در اتاق خواهر کوچولو بود و خیلی وقت ها از لای در نگاهت می کرد خیلی وقت ها از لای همین در نمی گذاشت تو درس بخوانی،یادت بیاید یک ساعت داشتی که خیلی خواستنی بود اما حالا از روحش هم خبر نداری که کجاست و چه شد.
همه ی این قدیمی ها یک روزی روح آدم را یک عالمه شاد می کند و یک عالمه ناراحت!
 

فهیمه جاوری